25 آذر 1397 ساعت 18:46

آشنایی با فاطمه دانشور

فاطمه دانشور کارآفرین ایرانی

فاطمه دانشور (متولد ۱۳۵۳)، کارآفرین و تاجر ایرانی و از اعضای شورای اسلامی شهر تهران در دوره چهارم و عضو اتاق بازرگانی, صنایع, معادن و کشاورزی است. وی کارشناس مدیریت بیمارستانی و کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران است.
مدیرعامل سیاحان سپهر آسیا و بنیانگذار موسسه نیکوکاری مهرآفرین پناه عصر می باشد.

زندگی من

خواستنی که توانستن شد

امروز خیلیها از من میپرسند عامل موفقیتت چه بود؟ به آنها میگویم که موفقیت من به عوامل متعددی بستگی داشت؛ یکی از این عوامل افراد موثری بودند که در مسیر زندگیام قرار گرفتند و به کمك آنها مسیرهایی به رویم گشوده شد . این نکته همواره برای من عجیب و سوال برانگیز است، زیرا همیشه در کتابها خوانده بودم که شما به اهدافی میرسید که آنها را در ذهنتان تکرار کردهاید. اما من به اهدافی بسیار فراتر از آنچه نوشته بودم رسیدم...

مصاحبه با دانشور

در این نوشتار متن مصاحبه با کار آفرینی جوان را می خوانیم که توانسته است در آمد حاصل از یک فعالیت اقتصادی موفق را در پایه  گذاری یک سازمان مردم نهاد به کار گیرد و در واقع کارآفرینی اقتصادی و کار آفرینی اجتماعی یک واژه نوین است و به تازگی در ادبیات مدیریت مطرح شده است. حل معضلات پیچیده اجتماعی امروز از عهده دولت ها به تنهایی خارج است و حضور گسترده همه نیرو های فعال یک جامعه را طلب می کند. حضور کارآفرینان اجتماعی که استعداد و مهارت های کار آفرینی خود را در راه اندازی و توسعه سازمان های مردم نهاد به کار می گیرند می تواند آغازی باشد برای پایان دادن به مشکلات اجتماعی.

شما به عنوان کارآفرین چه ایده‌ای در ذهن داشتید که توانستید آن را به واقعیت تبدیل کنید؟
من وقتی در رشته مدیریت مقطع کارشناسی ارشد فارغ‌التحصیل شدم، به عنوان کارمند وارد نهادهای مختلف شدم. دوره خوبی بود. به‌ویژه این که در یک مقطع مدیر سخت‌گیری هم داشتم. بارها شد كه کاری را انجام می‌دادم و ایشان روی آن خط بطلان می‌کشيد. يادم مي‌آيد وقت می گذاشتیم و کاری را به زحمت انجام می‌دادیم اما او هربار به نکات ریز گیر می‌داد و کار را مرجوع می‌کرد. همين سخت‌گيري باعث شد كه من الفبای کار را یاد بگیرم كه خیلی با تئوری‌هایی که در دانشگاه خوانده بودم، تفاوت داشت. در اين‌جا متوجه شدم كه تنها با آن تئوری‌ها نمی‌شود کاري را پيش برد. دنیای کار با دنیای تئوری‌ فرق‌هاي عمده داشت. مدیر سخت‌گیر من باعث شد بتوانم در خود تلفیقی از تئوری‌هایی که در دانشگاه خوانده بودم و تجربیات ایشان را ایجاد کنم.
ویژگی‌های فردی نیز به من کمک کرد. هدف‌گذاری‌های من همیشه بلندپروازانه بود و همواره هم آن‌ها را مکتوب می‌کردم. وقتی به اهدافم نگاه می‌کردم، می‌دیدم برای رسیدن به آن‌ها به چیزی احتیاج دارم به اسم پول. پولی که اختیارش دست خودم باشد و با آن بتوانم به اهدافم دست پیدا کنم. در اهداف من که تقسیم‌بندی هم شده بود، در كنار اهداف شغلی و اهداف اجتماعی، اهداف زندگی فردی نيز بود. وقتی به آن‌ها نگاه می کردم، می‌دیدم كه تحقق آن‌ها با حقوق کارمندی ميسر نيست. پس به این نتیجه رسیدم که باید خودم کسب‌وکاری داشته باشم. از کسب‌وکارهای کوچک شروع کردم و بارها شکست خوردم.
با پس‌اندازی که داشتم شروع کردم. حدود هفت سال پیش رقمی حدود پنج میلیون تومان با حقوق کارمندی جمع کرده بودم. به این نتیجه رسیدم كه کالاهایی را از دوبی وارد کنم (بعد شد چین) و در بازارهای داخل به فروش برسانم. اولین حرکت من با شکست مواجه شد. نه‌تنها سودی نکردم که همه پولم را هم از دست دادم. اما ناامید نشدم. با خیلی از افراد مشورت می‌کردم. اما نکته‌ای را بگویم ، هیچ وقت افراد صد درصد فرمول‌هایشان را به شما نمی‌گویند. بخشی از آن می‌ماند برای آن‌که خودت از راه تجربه به آن‌ها برسي.
بار دوم مبلغی را وام گرفتم. باز هم همان اتفاق افتاد. یعنی این بار هم نه‌تنها سودی نکردم که مقروض هم شدم. مشکل بزرگتر شده بود. با خودم فکر کردم که یا باید ناامید بشوم و بروم سراغ همان کار کارمندی و یا اینکه راهکار درست پیدا کنم. خوب، من راهکار درست را از مشاوره با افرادی که در این زمینه کار کرده بودند، پیدا کردم.
من به یک سری تئوری‌هایی در مورد موفقیت اعتقاد دارم. مثلا اينكه وقتی شما نسبت به کاری دید مثبت داشته باشید همین نگاه مثبت موجی ایجاد می‌کند و انگار نیرویی از کائنات به شما کمک می‌کند. ما نمی‌دانیم این نیرو چی هست. مثلا یک موقعی دنبال کسی هستید بعد به طرز عجیبی آن فرد سر راه شما قرار می‌گیرد. در واقع شما در سر راه قرار گرفتن آن فرد نقشی نداشتید بلکه قدرتی که آن نگاه مثبت شما به قضیه داشته منجر به این اتفاق شده است. من به قدرت ذهن باور دارم. همین باعث شد افراد موثری سر راه من قرار بگیرند. من با این افراد موثر ارتباطات و مذاکرات موفق و موثری را برقرار کردم.
مثالی می زنم. من بار دوم که کار را شروع کردم پانزده میلیون وام گرفتم. همان‌طور که گفتم آن پانزده میلیون را باختم. اما ناامید نشدم. کمک خواستن از خدا و اعتقاد به او از يك‌سو و انرژی مثبت و نگاه امیدوار به آینده از سوي ديگر، باعث شد فردی سر راه من قرار بگیرد که بدون دانستن مشکل من، سی میلیون تومان در اختیار من بگذارد. با پانزده میلیون آن مشکلاتی را که برایم به‌وجود آمده بود رفع کردم و با مابقی هم با توجه به مشاوره‌هایی که گرفته بودم و تجربه‌ای که در آن دوبار شکست به دست آورده بودم، کار را شروع کردم. به این می‌گویند ریسک. متاسفانه خانم‌ها زیاد وارد کسب‌وکارهای سخت و بزرگ و سطح اقتصادی بالا نشده‌اند و بيشتر در کسب‌وکارهای معمولی و رده پایین مانده‌اند. علت آن ریسک‌پذیری پایین خانم‌هاست. شما باید ریسک مالی یا خانوادگی این کار را بپذیرید. چون ممکن است چک شما برگشت بخورد. در جامعه ما اگر دنبال آقایی بیایند که چک او برگشت خورده، خیلی فرق دارد تا به همین علت به دنبال خانمی بیایند. این می‌شود ریسک مالی، خانوادگی و اجتماعی. کار تجارت بگیر و نگیر دارد. اما تا زمانی که این ریسک را نپذیری نمی‌‌توانی کار کنی. اگر بترسی و آن ترس نگذارد كه کارهای بزرگ کنی، روشن است كه در همان سطح باقی خواهي ‌ماند.
همان‌طور که گفتم افراد موثری در مسیر من قرار گرفتند که به کمك آن‌ها مسیرهایی براي من گشوده شد که اتفاقا آن‌ها را در اهدافم ننوشته بودم. این برای من عجیب و سوال برانگيز است. همیشه در کتاب‌ها می‌خوانیم که شما به اهدافی می‌رسید که آن‌ها را در ذهنتان تکرار کرده‌اید. اما من به اهدافی بسیار فراتر از آن‌چه نوشته بودم رسیدم. مثلا در دنیای خودم آرزو داشتم که بیمارستانی بسازم که بعد رییس آن بیمارستان بشوم. بعد کسب‌وکارم به‌گونه‌اي شد که می‌توانستم با آن صدتا بیمارستان را بخرم و بفروشم و صد تا پزشک را استخدام کنم.

آیا آن اهدافی که شما مکتوب کرده بودید، به شما کمک کرد؟
بله کمک می‌کرد. به‌ویژه نوشتن آن‌ها. فقط به ذهن سپردن کافی نیست. موقع نوشتن یک معجره اتفاق می‌افتد. وقتی آن‌ها را می‌‌نویسی انگار تمامی مکانیزم فکری‌ را به کمک می‌آوری که به آن اهداف برسی. این می‌تواند به صورت ناخودآگاه اتفاق بيفتد. یعنمی ممکن است شما حتی متوجه نشوی که سیستم فکری شما دارد کمک می‌کند که به اهدافی که مکتوب کرده‌ای برسی. بعد از یک سال، دوسال که به آن هدف می‌رسید و به گذشته نگاه می‌کنید میبینید که تمام مکانیزم فکری و بدنی شما در جهت رسیدن به آن هدف كار كرده است.
باز نکته دیگری که برای من عجیب است این است که مثلا هدفی را براي افق ده ساله نوشته بودم، اما در عرض دو سال به آن رسیده‌ام. دیدم تمامی نیروها به خدمتت می‌‌آیند. فکر، جسم، نیروی کائنات و افراد موثری که در سر راهت قرار می‌گیرند. هم‌چنين فنونی مانند فن مذاكره نيز به تو کمک می‌کنند. تو بايد بتواني با افرادی که در سراهت هستند خوب مذاکره کنی و آن‌ها را نگه داری
دوره جدید زندگی اقتصادی من از زمانی شروع شد که طی یک اتفاق با همسرم آقای مهندس اکبریان آشنا شدم ایشان هم شبیه به من کار اقتصادی انجام می دادند بعد از ازدواج تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم که این همکاری در موفقیت هر دو در عرصه کار بسیار موثر بود به نوعی همدیگر را تکمیل کردیم. من از پشتکار بسیار بالایی بر خوردار بودم و همسرم از هوش تجاری خوبی بر خوردار بود، یکدیگر را تکمیل کردیم مثلا بارها با یکدیگر کارهای سخت، طولانی مدت انجام میدادیم ، شاید اگر پشتکار من نبود، این کار ها انجام نمی شد و اگر تجربه همسرم نبود من در طول کار دچار مشکل می شدم. به هر حال همسرم پتانسیل ارتباط با چین را داشت ولیکن این ارتباط تا قبل از ازدواجمان فعال نشده بود، بعد با تشویق من، این ارتباط فعال و پررنگ شد.
ما در دفتر کاری که برای خودمان در نظر گرفته بودیم در تجارت کاغذ یا ماشین حساب یا مواردی از این دست فعالیت داشتیم. یک روز فکسی برای شرکتمان ارسال شد که در آن درخواست سنگ آهن داشتند. آن زمان نمی‌دانستیم سنگ آهن چیست؟ برای همین این فکس را بایگانی کردیم. تا اینکه این فاکس دوباره برای ما آمد.

چرا این فاکس برای شما ارسال شد؟
برای اینکه ما برای شرکتمان یک سایت درست کرده بودیم. شرایط و مشخصات بازرگانی شرکت را تعریف کرده بودیم و روی سایت گذاشته بودیم. البته این فاکس برای خیلی از شرکت‌ها رفته بود و ما هم یکی از آن‌ها بودیم. این بار که فاکس آمد ما با تامل بیش‌تری به آن نگاه کردیم و در مورد سنگ آهن هم مطالعه کردیم. متوجه شدیم سنگ آهن یک ماده معدنی است و اتفاقا ایران هم از این ماده غنی است. بررسی کردیم و دیدیم حداقل سرمایه‌ای که برای این کار نیاز است بالای یک میلیارد تومان است. از آنجا كه ما چنین توان مالی را نداشتیم، لذا باز هم آن فاکس را بایگانی کردیم ولي دور نینداختیم.
بعد از مدتی بصورت کاملا اتفاقی با فردی آشنا شدیم که سنگ آهن داشت ولی اصول تجارت نمی دانست یعنی تولید کننده ماده معدنی بود ولی بعد از تولید قادر به صادرات آن نبود. طی جلساتی متوالی که با این فرد داشتیم و استفاده از فنون مذاکره که بلد بودیم توانستیم نقاط ضعف خود را پوشانده، نقاط قوت خودمان را پررنگ کنیم و با شناخت از نقاط ضعف طرف مقابل به یک توافق منطقی برسیم و شروع به کار مشترک کنیم. فرد مذکور پذیرفت به ما سنگ آهن در ازای چک بدهد. من یادم هست آن موقع ما فقط ششصد هزار تومان پول نقد داشتیم بقیه سرمایه مان چیزی بود که درون  خود داشتیم، توکل به خدا، اعتماد به نفس، صداقت، پشتکار، تجربه، قدرت تحلیل، روابط عمومی قوی و بعد ها هم کسب تخصص در آن رشته مورد نظر، فن مذاکره ما تاثیر گذار بود و فرد مذکور  قبول کرد به ما سنگ آهن به ازای چک بدهد.. باز هم اینجا همان مسئله ریسک كه قبلا از آن صحبت كردم، مطرح بود. زمان چک‌ها دوماهه بود كه براي مدت زماني محاسبه شده بود كه این محموله حمل بشود، به چین برسد، تخلیه شود و در نهایت پول برای ما واریز شود و ما بتوانیم آن‌ها را پاس کنیم.
مبلغ معامله رقم بالایی بود(حدوداً سه میلیارد تومان) حالا فرض کنید اگر این چک‌ها برگشت می‌خورد و من و همسرم به زندان مي‌افتاديم، تصور مي‌كنم اگر تمام فامیل ما هم جمع می‌شد نمی‌توانستند ما را از زندان آزاد کنند.
 حال كه خريد سنگ آهن در قبال چك صورت گرفته بود، باید محموله از کرمان به بندرعباس حمل مي شد که كرايه حمل زمینی آن هفتصد میلیون تومان می‌شد. خوب ما اين پول را هم نداشتیم. گشتیم و شرکت پیمانکاری را پیدا ‌کردیم که به آن معدن‌داری که از او سنگ آهن را خریده بودیم، اعتماد داشت. به پيمانكار حمل و نقل ‌گفتیم آن آقايي که شما قبولش دارید، به ما اعتماد کرده و به صورت امانی سنگ آهن را به ما فروخته‌است حالا شما هم به اعتماد کنید و این محموله را به صورت امانی برای ما حمل کنید.
ما در بندرعباس هم نیاز به انبار داشتیم. آن‌جا هم گشتیم و انبارداری را پیدا کردیم که به آن پیمانکار حمل و نقل اعتماد داشت و حاضر شد انبارش و بارگیری کشتی را در قبال چك انجام دهد.پس از آن رسیدیم به خود کشتی. چون ما محموله را به‌صورت CFR فروخته بوديم لذا هزینه حمل بر عهده ما بوده - و حدود یک میلیارد و دویست میلیون تومان مي‌شد. شرکت كشتيراني جمهوري اسلامي هم با کسی شوخی نداشت و اصلا چيزي تحت عنوان امانی را نمي‌پذيرفت..
 ما دیدیم خودمان كه نمی‌توانیم براي اين رقمlc بازکنیم. بنابراین با مشتری چینی وارد گفتگو شدیم. سریع یک بلیط برای سفر به چین گرفتیم. در آن مقطع در چین به علت توسعه اقتصادي بالاي آن‌ها، سنگ آهن کمیاب شده بود. ما از این فرصت استفاده کردیم و گفتیم كه بار ما در بندر آماده است اما شما یک lc به ما بدهید تا ما سریع بار را تحویل دهیم. آن‌ها هم فوری برای ما یکlc باز کردند. ما این lc را به کشتیرانی منتقل كرديم و آن‌ها هم کشتی را در اختیار ما گذاشتند. همه چیز فراهم شد. عنایات خداوندی هم شامل حالمان شد. آنالیز بار بهتر از آن چیزی شد که انتظارش را داشتیم. بنابراین علاوه بر اینکه همه پولمان را گرفتیم پاداش هم شامل حالمان شد. با دریافت پول حساب معدن‌دار پیمانکار و انبار دار را هم پرداخت کردیم. با این کار اعتباری هم در بازار سنگ آهن کسب کردیم و توانستيم بعدها با سودی که از این راه به‌دست آوردیم خودمان معدن بخريم. آن معدن‌دار هنوز هم بارش را به ما به‌صورت امانی می‌دهد.

چی‌شد که فکر کردید می‌توانید این ایده را (فروش سنگ آهن به چين) به واقعیت تبدیل کنيد؟
خب ما همین‌جوری وارد بازار نشدیم. بازار چین را مطالعه کردیم. دیدیم سنگ آهن در این بازار بسیار طرفدار دارد. افرادی را هم که در بازار سنگ آهن فعالیت داشتند، دیدیم. آن‌ها موفق بودند. البته آن‌ها قدرت و پول داشتند ولي ما به علت نداشتن پول مجبور بودیم از فن مذاکره استفاده کنیم.

آیا بحران اقتصاد جهاني تاثيري بر كسب و كار شما داشته‌است؟
بله، در حال حاضر اواخر دوران بحران را سپری می‌کنیم. یک سال و نیم پیش بار ما در کشتی در حالی‌که هنوز به مقصد نرسیده بود از 160 دلار به 40 دلار تنزل پیدا کرد. شرکت خريدار هم با توجه به این کاهش قیمت با ما وارد مذاکره شد و تقاضاي كاهش قيمت كرد. محموله‌های دیگر ما هم در بندرعباس آماده بارگیری بودند. اما به بک باره کار متوقف شد. خب ما بر اساس درآمدهایی که قرار بود کسب کنیم، چک داشتیم و باید حقوق می‌پرداختیم. با توقف کار ما دچار کمبود نقدینگی شدیم. پس از آن مهم این بود که این وضعیت چه‌قدر طول می‌کشد؟ یک‌ماه، دوماه، یک سال، دوسال. در ابتدا آدم آن را باور نمی‌کند. مگه می‌شود کار به يكباره متوقف شود؟ اين چرخ كه تا ديروز به اين خوبي مي‌چرخيد! لذا ابتدا یک زمانی می‌برد تا شما باورکنید كه بحران اتفاق افتاده است. تازه پس از آن تا دير نشده باید دنبال راه‌حلي برای این مشکلاتی که پیش رو دارید، بگردید.

شما با مشکلات چگونه برخورد کردید؟شاید هنوز هم در حال حل آن هستید.
من مشکلات بزرگم را تبدیل کردم به مسائل کوچک‌تر و آن‌وقت برای این مسائل راه‌حل پیدا کردم. خب یافتن راه‌حل برای مسائل کوچك بسیار ساده‌تر از مسائل بزرگ است. مثلا من یک‌سری تعهدات بانکی داشتم. قبل از این‌که مهلت پرداخت برسد با رییس بانک صحبت کردم و شش ماه مهلت اضافه گرفتم. اما وقتی دوباره سررسید پرداخت‌ها رسید، دیدم كه باز هم نمی‌توانم تعهداتم را بپردازم. مجددا با آن‌ها مذاکره کردم. سه ماه دیگر فرصت گرفتم. اما باز هم آن سه ماه گذشت و مشكل حل نشد. این بار پیش مشاور رییس‌جمهور رفتم. ایشان دستور استمهال داد. نامه را پیش رییس بانک بردم. الان تا آخر خرداد 1389وقت گرفته‌ام. اما حالا بازار کمی بهبود پیدا کرده است. اولین lc  خودم را بعد از یک‌سال‌ونیم به تازگی گرفتم.
شور و شوق زندگی را در بین کارمندان حفظ کردم. سعی کردم در این مدت افراد احساس ناامنی شغلی نداشته باشند. البته سازمان را کوچک کردم. تعدیل نیرو داشتم اما نیروهای اصلي بدنه را نگه داشتیم. تولید را در معدن متوقف نکردم. البته کم‌تر کردیم اما متوقف نکردیم.
اما به هر حال مي بايستي براي آن بخشی از نیروی انسانی که باقي مانده بود، تعهداتم را انجام مي‌دادم. چندتا ملک و ماشین داشتم که همه را زير قيمت فروختم. ما برای نگه داشتن شرکت توانستیم به کمک اعتباری که در بازار ساخته بودم، حدود چهار میلیارد و ششصد میلیون تومان از دوستانم قرض بگيرم.

آيا دوستان شما دچار بحران نشده بودند؟
چرا، آن‌ها هم دچار بحران شده بودند اما این بحران روی سرمایه‌گذاران مختلف تاثیر متفاوتی گذاشته بود. برخی هستند که دارایی خود را تبدیل به پول کرده و در بانک گذاشته‌اند و سودش را می‌گیرند. بحران به این‌گونه افراد آسیب جدی وارد نکرده بود.

شما در محیط کسب‌وکار بسیار روی کمک دیگران تاکید کردید. در حالی‌که افرادی که در این محیط فعالیت دارند از خشونت در بازار صحبت می‌کنند.
اتفاقا من این موضوع را رد می‌کنم. اگر افراد در رفتار و منش محترم باشند به سادگی نمی‌توان به آنها نه گفت. اما برخی در رفتار و منش خود را خراب می‌کنند و حس اعتماد طرف مقابل را می‌گیرند. این صداقت در رفتار و سالم بودن ،اعتبار بزرگي را برای شما ایجاد می‌کند.

افرادی که به شما کمک کردند تا از این بحران نجات پیدا کنید به چه امیدی این کار را کردند؟
آن‌ها می‌دانستند که من پشتوانه دارم. ما یک معدن بزرگ و همین‌طور انبار بزرگی در بندرعباس داریم. ما برای خودمان و افرادی که از آن‌ها کمک گرفتیم سود دو طرفه‌ای را در نظر گرفتيم. مثلا ما در یکی از سه معدني كه داشتيم، با افراد که از آن‌ها سرمایه گرفتیم شراکت ‌کردیم. در این موارد اصلا نباید سراغ بحث‌هایی مثل سود و نزول و این حرف‌ها رفت. این موضوع ویران‌گر است. بالاخره شما کسی را پیدا خوهید کرد که با شما شراکت کند.

در این موارد احتمال دارد افرادی که در وسط کار می‌خواهند با شما شریک شوند با هزینه کم‌تری به نتیجه برسند. از نظر شما این اشکالی ندارد؟
قیمتی که برای شراکت افراد پیشنهاد می‌كنیم کاملا به شرایط بر می‌گردد. اگر کمک این افراد باعث شود ما از این بحران نجات پیدا کنیم، اصلا اشکالی ندارد. بايد در نظر داشته باشيم افراد کمی از این بحران عبور می‌کنند و آن‌ها ‌که این بحران را به سلامت می رسانند سود زیادی خواهند کرد. پس ماندن و ادامه دادن بسيار مهم است و بايد هزينه لازم را براي آن پرداخت.

وقتی اوج کار بودید، چند نفر را در استخدام داشتيد.
در کل مجموعه 136 نفر کارمند و کارگر داشتیم. حدود سی نفر در دفتر مرکزی و مابقی در معدن و انبار بندرعباس بودند.

آیا شما براي سازمانتان چشم‌انداز، ماموريت و برنامه استراتژيك تدوين كرده‌ايد؟
بله. مثلا ما برنامه ریزی کرده‌ایم تا پایان سال89 چند تن صادرات داشته باشیم. در عرصه واردات آهن، ما در برنامه خود داریم که تا سال 92 بتوانیم خط تولید جديدي را وارد کشور کنیم چرا كه به‌غیر از فولاد مبارکه اصفهان و چند کارخانه دیگر کشور آن را توليد نمي‌كنند که آن هم خیلی کم‌تر از نیاز کشور است.

آيا خودتان بیشتر وقتتان را صرف فرايندهاي مديريتي و استراتژيك مي‌كنيد یا بيش‌تر به بخش‌های عملیاتی مي‌پردازيد؟
در واقع چشم‌انداز و هدف را ما تعیین می‌کنیم. حتي در قسمت بازرگانی که خبره‌ترین نیروها هستند، آنها هم نگاه می‌کنند به جهتی که شما به آنها می‌دهید. پس از آن است كه آن‌ها تمام قوای خود را به‌کار می‌گیرند و طرح‌های نویی را می‌آورند. من معتقدم در ايران کسی که بتواند با دیدگاه علم روز پیش برود، برنده است چرا كه رقباي مهم اكثرا دولتي هستند و به روش‌هاي سنتي و معمول عمل مي‌كنند. به‌طور مثال خود ما شركت را در سال هشتادو‌سه ثبت کرديم. از سال هشتادو‌چهار شروع کرد به سوددهی، سال هشتاد و پنج سودش چهارصد درصد بود و سال هشتادو‌شش باز به همين ترتيب. وقتی به عقب برمی‌گردم و نگاه می‌کنم که چطور در عرض این زمان کوتاه ما چنين رشد شگرفي داشتیم، بيش از پيش به تاثير كاركرد تئوري‌هاي علمی پي مي‌برم.

 اما در ایران اكثرا معتقدند که روابط موثرتر است؟
نه، روابط در داخل ایران است ولی در خارج از ایران به روابط کاری ندارند. آنها جنس یا مواد اولیه خوب و با کیفیت را جهت تولیدات می‌خواهند اگر غیر از این باشد از بازار حذف می‌شوي.

فکر می‌کنید وقتی وارد بازارهای جهانی می‌شوید، لزوما باید با روش‌های جهانی نيز آشنا شوید؟
دقیقا. چیزهایی که باعث موفقیت ما بوده است رضایت مشتری است مثلا مشتری چینی که ما به آن‌ها جنس می‌دادیم از ما سنگ‌آهن می‌خواست اما به‌دلیل بحران گفتیم نمی‌توانیم هزينه حمل را بپردازیم. او هم بدون معطلی مبلغ حمل را به حساب واریز کردند و ما ارسال کردیم. حالا چرا این اتفاق می‌افتد چون عملكرد ما باعث شده بود که به ما ایمان داشته باشد.

شما گفتید که در قبل تشکیلات گسترده‌اي داشتید، اين تشكيلات الان در چه وضعیتی است؟
هنوز وجود دارد ولی کوچک‌‌تر شده است. ما مرتب کارکنان را در سالنی جمع می کنیم و با صحبت‌های مثبت به آن‌ها روحیه می‌دهیم. همیشه به این قضیه اعتقاد دارم که ما انسان‌ها اگر سالم زندگی کنیم اتصالمان به یک منبع پاک که همان خداست محکم باقی می ماند. همین فکر باعث شد که من موسسه مهرآفرین نیکوکاری را حتي در زمان بحران نگه دارم. زمانی که شما به خلق خدمت می‌کنید پاسخ‌هايی را می‌بینید که در دنیای تجارت نمی‌بینید. یک سری گشایش‌ها برای این‌گونه افراد بیشتر پیش می‌آید و افراد سالم سر راهشان قرار می‌گیرند. این به آن منبع پاک برمی‌گردد.

فکر می‌کنید که الان در چه وضعیتی هستید یعنی چقدر از بحران را پشت‌سر گذاشته‌اید؟
الان بحران تمام شده و مثل کسی است که در کویری دویده و صورتش سوخته و خسته است اما دارد به جای سبزی می‌رسد. البته سریع نمی‌تواند شروع به کار کند باید ابتدا زخم‌هاي او ترمیم شود و آنگاه بلند شود. به این صورت نیست که بعد از بحران همه چیز یک‌شبه به جای اولش برگردد.

به این قضیه فکر کردید که در دوران بحران از سرمایه‌تان در رشته دیگری استفاده کنید؟
تجربه به من ثابت کرده که نوترین کارها را اگر بخواهید تجربه کنید باید هزینه‌ای را بابتش پرداخت کنید و در دوران بحران نمی‌شود این هزینه را پرداخت کرد. ما می‌دانستیم که همه دنیا به آهن احتیاج دارد و این بحران تمام خواهد شد فقط باید مقاومت کرد. همیشه تعبیر من از سختی این است که قرار است کار بزرگتری انجام شود و برای این کار باید ظرفیت داشته باشیم. سختی ما را خلاق تر مي‌كند و باعث می‌شود ظرفیت ما بالاتر برود.

به عنوان یک خانم کارآفرین، زن بودنتان به شما چه کمکی کرد؟
حالا من برای شما مثالی می‌زنم اگر خانمی به قله موفقیت برسد و یک آقا هم به همان نقطه برسد، خانم با اما و اگر و نباید و چرا به آن‌جا رسیده ولی آقا با ان‌شاء‌الله و ماشاء‌الله و آفرین به آن‌جا ‌رسيده‌است. من نه بار به فولاد مبارکه رفتم اما به دلیل زن بودنم راهم ندادند. این در دستورالعملشان وجود دارد که زن وارد محوطه فولاد مبارکه نشود. با سختی زیاد راهی پیدا شد. به هرحال محدودیت‌ها وجود دارد هرچند كه نمی‌‌تواند مانعی برای رسیدن به هدف باشد. ولی به نظر من در ایران و کشور هایی نظیر ایران به زنانی که به موقعیت مشابه مردان می رسند بدلیل مقاومت و تلاش مضاعفشان برای فایق آمدن به مشکلات باید مدال داد.

رقبای شما چه کسانی هستند؟
رقبای ما معدود هستند. البته معادن دولتی که نه، بیشتر در بخش خصوصی رقیب داریم. به دلیل بالا بودن میزان درخواست این کالا در خارج از کشور، رقبا خطر جدي برای هم ایجاد نمی‌کنند.

سبک مدیریت شما چگونه است و چگونه آن‌ را پیاده‌سازی می‌کنید؟ از چه طريق مطمئن می‌شوید که هدف‌های شما دنبال می‌شود؟
من کار را به‌صورت پروزه دست کارکنان می‌دهم. آن‌ها به‌صورت تیمی کار می‌کنند برای هر تیم سرگروه تعیین می‌شود. تیم‌ها در راستای اهداف شکل می‌گیرند و خود من پروژه‌ها را کنترل می‌کنم. البته تلاش زيادي می‌کنیم تا نیروها را به‌صورت خودکنترل بار بیاوریم.

آيا كارمندان مرد، حرف شما را به‌عنوان يك مدیر خانم می‌پذیرند؟
این را خیلی از من می‌پرسند. اتفاقا من فكر مي‌كنم كه کارکنان من را بخوبي پذيرفته و حتي مشکلاتشان را با من راحت‌تر در میان می‌گذارند. البته حدس مي زنم در برخي جاها مقابله ‌کنند مثلا ممكن است حرف خانمي را نپذيرند كه قبلا هم‌رده خودشان بوده اما حالا مدیر آن‌ها شده‌است. ولی وقتی از اول كه وارد مي‌شوند، مي ببینند که مدیرشان خانم است قضیه فرق می‌کند.
.
اگر اجازه بدهید کمی هم در مورد سازمان مردم¬نهادی که شما در راه¬اندازی آن نقش داشته اید گفتگو کنیم. مهرآفرین کی و با چند نفر شروع شد؟ هدف و ماموریتش چیست؟
همیشه نسبت به جامعه خودم و خصوصا قشر آسیب‌پذیر جامعه يعني زنان و کودکان نگران بودم و به اين فكر مي‌كردم که چرا زنان در جامعه ما این‌قدر آسیب‌پذیرند؟ در کودکی در پیرامون خودم به كرات مشاهده كردم که به زن‌ها و بچه‌ها ظلم می‌شود اما هیچ نهاد، موسسه يا سازماني از آن‌ها حمايت نمي‌كند. در آن زمان تصمیم گرفتم زمانی‌که پولدار شدم موسسه‌ای را تاسیس کنم که این اقشار آسيب پذير را تحت حمایت بگیرد. بعد که پول دستم آمد درباره موسسه‌هایی که به ثبت رسیده مطالعه کردم. متوجه شدم كه برای کودکان بدسرپرست متولی خاصی وجود ندارد. من خانه‌ای را که ارث پدری من بود به این موضوع اختصاص دادم و ساختاری را برای آن‌جا تعریف کردم. در واقع ماموریت موسسه، حمایت از کودکان بدسرپرست است. البته هم کودکان و هم مادرانشان تحت حمایت ما هستند. ساختار موجود موسسه بدين ترتيب شكل گرفت كه از آنجا كه اول باید تحقیقات لازم صورت می‌گرفت، لذا قسمت مددکاری را ایجاد کردم و چون می دانستم اين اقشار از نظر روحی و روانی دچار مشکل هستند قسمت مشاوره روانشناسی را ایجاد کردم. پس از آن ديدم كه آن‌ها از نظر فیزیکی و سلامت دچار مشکل هستند، اين بود كه بخش بهداشت و درمان را راه‌اندازی کردم و بالاخره رسيدم به اينكه علت مشکلاتشان جهل و ندانستن است و بخش آموزش را ایجاد کردم. البته اين بخش‌ها فقط مختص کسانی نيست که آن‌جا تحت حمایت ما هستند بلكه از بیرون هم می‌توانند مراجعه کنند و از این امکانات استفاده کنند. برخورد كردم با مادرانی که می‌خواستند طلاق بگیرند ولی بلد نبودند حرف بزنند، لذا قسمت مشاوره حقوقی را ایجاد کردم. بعد دیدم آن‌ها امکانات حداقل خوراک و پوشاک را ندارند، واحد ارائه کالا را ایجاد کردم. حدود پانزده پرسنل شروع به کار کردند. ما سعی مي‌كنيم تا آن‌جا که امکان دارد نهاد خانواده را حفظ کنیم. پدر این خانواده‌ها با یک جلسه مشاوره، وقتی می‌بیند که کسی مراقب رفتار او با خانواده‌اش هست، در رفتارش تعدیل می‌کند. هدف اصلی را روی آموزش گذاشتیم و می‌خواهیم که هیچ کودکي بیسوادی نباشد.
بعد ایده سفیر را در ذهنم و در موسسه پروراندم. سفیر را انتخاب کردم و دیدم مردم به سرعت دارند جذب این موسسه می‌شوند. بعد تصمیم گرفتيم ارتباط شخصي و اختصاصي بين مردم كمك كننده و بچه‌ها ايجاد كنيم. اسم آن‌ها را یاور گذاشتیم. شماره حساب بچه‌ها را به یاوران می دادیم تا این‌ها پول لازم را به حساب بریزند و ما مراقبت می‌کردیم تا كودك ثبت‌نام کند و به مدرسه برود. خیرین مدرسه‌ساز خیلی مدرسه ساختند ولی هنوز بچه‌ها نمی توانند بروند و پشت نیمکت‌ها بنشینند حال یا به دلیل بی‌پولی یا به دلیل فقر فرهنگی. دوستانی که پول‌دارند در کنار فعالیت اقتصادی حتما باید رسالت اجتماعی را نيز برای خودشان تعریف بکنند.

خیلی اشاره خوبی داشتید. لازم است سازمان¬هاي مردم¬نهاد مختلف، هماهنگی وجود داشته باشد تا اين خدمات موثر واقع شود. می‌خواهم ببینم تا حالا در اين راه تلاشی شده، حرکتی شده است؟
هماهنگی‌ كه نه ولی باید انجام بشود. در واقع باید اتحادیه‌ای ایجاد بشود و همه موسسات خیریه عضو بشوند و حتی بیایند منابع و کمک‌های مردمی را تقسیم کنند. چون نیت خیر است شاید استقبال هم بشود. اگر اتحادیه‌ای ایجاد شود ضمن انجام هماهنگی‌هاي ضروري بين تشكل‌ها، مي‌تواند نظارت آن‌ها را نيز بر عهده بگيرد تا منابع در جاي صحيح مصرف شوند. من روی سخنم با بیشتر متمولین و بازرگانان جامعه است که اتفاقا کم نیستند. هشتاد درصد سرمایه ما دست بیست درصد آدم‌هاست. این بیست درصد کارخانه‌داران و صاحبان صنایع و تجار هستند كه باید جمع شوند و کمبودهای جامعه را مرتفع کنند. اين¬‌ها هم باهوش هستند و هم کاري و باتجربه. یک آدم اقتصادی که با هوش خودش توانسته کسب‌وکار موفقی را ایجاد کند، قطعا می‌تواند در این عرصه هم راهکارهای خوبی را پیشنهاد بدهد. كمك مالي تنها كافي نيست، بلكه بايستي به برنامه‌ريزي و هماهنگي نيز پرداخت.

الان شما چند نفر را تحت پوشش دارید؟
بیش از دو هزار کودک.

آیا شما در طراحی این ایده از جایی الگو گرفته‌اید؟
از رشته تحصيلي خودم. من در مدیریت خدمات بهداشت و درمان مطالعه کردم. سازمانی در دنیا هست به‌ نام ٌWHO که در خصوص بهداشت کار می‌کند و راهکارهای موثري را ارائه کرده است. من آن‌ها را مطالعه کرده‌ام و تمام فرم‌های من برگرفته از الگوهاي این سازمان جهانی است. ما حتی منشور اخلاقی خودمان را از آن‌ها الگو گرفته‌ایم.

مي‌توانيد يكي از راهكارهاي برگرفته از WHO را نام ببريد:
ما قسمتي داريم به‌‌نام پژوهشکده که بیشتر در حوزه‌هاي روانشناسی، جامعه‌شناسی و جرم‌شناسی مطالعه می‌کند. بر اساس یکی از تحقيقاتي که این‌ها انجام دادند دیدیم که در خانوادههای تحت پوشش این موسسه در نواحی جنوبی استان مرکزی و استان لرستان یکی در میان بچه معلول دارند. پس از بررسی متوجه شديم که ازدواج‌های فامیلی در آن منطقه زیاد اتفاق می‌افتد. آموزش‌هایی گذاشتيم و شروع كرديم به فرهنگ‌سازی. درکرمان مشاهده كرديم كه اکثر والدین بچه‌هاي بي سرپرست در تصادفات جاده‌ای فوت کرده‌اند. با کمک راهنمایی رانندگی کمربندهای ایمنی خریدیم و در اختیار افراد گذاشتیم تا در ماشین خود نصب کنند. در واقع مي‌خواهيم كه پیشگیری کنیم. شعار ما بر اساس شعار سازمان جهانی who پیشگیری است

پرسنل شما چند نفرند؟
پنجاه‌و چهار نفر. که حقوقشان را از بخش بازرگانی پرداخت می‌کنم.

آیا با موسسه کودکان کار ارتباطی دارید مثلا در رابطه با انتقال دانش و تجربه؟
بله. ارتباط برقرار کردیم. برای کودکان کار در شهران داریم مدرسه‌ می‌سازیم. البته در آن‌جا در حال ساختن خوابگاهي هم برای کودکانی که در شرایط پرخطر زندگی می‌کنند، هستيم .

با نهادهای دولتی همکاری می‌کنید؟
بله شهرداری خیلی کمک می‌کند و فضا در اختیار ما مي‌گذارد. مي‌دانيد كه ما کارگاه خیاطی، کارگاه صنایع غذایی و بسته‌بندی مواد غذایی داریم.

چگونه موسسه مهر آفرين را مدیریت می‌کنید؟
خیلی سخت است که خودم حضور داشته باشم، لذا مدیران خیلی خوبی را گذاشته‌ام.

شما برای تیم مدیریتی خودتان آموزش‌های خاصی گذاشته‌اید؟
بله در دوره‌ها و سمينارهای مدیریت شرکت می‌کنند. هم مدیران و هم سرپرست‌ها. یک نماینده می‌رود آموزش می‌بیند بعد می‌آید در داخل مجموعه کلاس می‌گذارد و به بقیه آموزش می‌دهد. علاوه بر آموزش، ما در حوزه فرهنگي و هنري نيز فعاليت داريم. یک بخش فرهنگی هنری داریم که چاپ نشریه را بر عهده دارد. دو تا نشریه چاپ می‌کنیم یکی ویژه مددجویان به نام "همراز" که مهارت‌های زندگی را آموزش می‌دهد و ديگري نشریه "مهرآفرین" که در اختیار یاوران قرار می‌گيرد و در واقع فعالیت‌های موسسه را تشريح مي‌كند. بخش فیلم‌سازی داریم که در آن مستنداتی را از زندگی مددجویان می‌سازیم و بایگانی می‌کنیم. در جشنواره‌های فیلم شرکت می‌کنیم و اين باعث می‌شود که دیگران به این قضیه توجه کنند.

تا حالا احساس نکرده‌اید ما در مديريت سازمان های مردم نهاد (ان‌جی‌اوها) ضعف داريم و علم مديريت موجود در ايران نيز به آن نپرداخته است؟
بله درسته. در بخش بازرگانی شاید بعضی‌ها علمی کار کنند ولی در بخش ان‌جی‌اوها مدیریت بیشتر سنتی است و کمتر به صورت علمی کار می¬شود. شايد فقط انگشت¬شماری به‌صورت علمی عمل می‌کنند. بابت علم و پژوهش در اين زمينه در کشور ما هزینه نمی‌کنند.

در مديریت سازمان‌هاي اقتصادي، مدل‌هاي متفاوتي براي ارزیابی سازمان‌ها وجود دارد. با توجه به تفاوت‌هاي سازمان‌های مردم‌نهاد، آيا اصلا چنین کاری انجام مي‌شود؟ چگونه مي‌توانيم بفهميم که این سازمان ها چقدر اثربخش هستند؟ با چه مدلی می‌توانیم اثربخشی آن را انداره بگیریم؟
چون آمار نداریم متاسفانه نمی‌توانیم دقیق اندازه‌گیری کنیم. حالا اگر همان مرکز هماهنگی که قبلا صحبت کردیم، درست شود و درست هم اداره شود، می‌تواند اين ارزيابي و اندازه‌گیری را برعهده بگيرد.

آیا شما تجربیات خودتان را مکتوب کرده‌اید؟
بله. همه فعالیت‌های ما به صورت مکتوب در مرکز اسناد ما نگهداری می‌شود و الان داريم همه چیز را دیجیتالی می‌کنیم.

شما فکر می‌کنید که دانش و تجربه مدیران شما با افراد مشابه در سازمان‌های انتفاعی خیلی فرق کند ؟
بله. در سازمان‌های انتفاعی خیلی از هزینه‌ها را باید انجام بدهید. مثلا هزینه تشريفات. ولی در خیریه با صرفه‌جویی باید پیش رفت.

بدترین و بهترین خاطره خودتان در این زمینه را بفرمایید؟
بهترین خاطره‌ای که در ذهن من مانده دو تا دختر چوپان بودند در روستاهای اطراف خرم‌آباد. من به خانه‌های روستاها سر می‌زدم. با پدرشان صحبت کردم که چرا این‌ها را به کار چوپانی گذاشتی. گفت چون درآمدمان از این راه است. گفتم چقدر است؟ گفت سالیانه صدو‌پنجاه‌هزار تومان. من گفتم این مبلغ را می‌دهم بگذار بچه‌ها به مدرسه بروند. قبول کرد و الان آن دو دختر کلاس سوم و بسیار درسخوان هستند. بدترین خاطره‌ای که در ذهن من مانده ابوالفضل شش ماهه بود. پای او دچار مشکل شده بود. ما برایش وقت عمل گرفتیم. روز دوشنبه وقت عمل بود. روز شنبه خبر دادند که او فوت شده است. خیلی ناراحت شدم، به خصوص وقتي متوجه شدیم بر اثر اسهال و نرساندن به موقع به پزشك و اینکه والدین این کودک بعلت فقر فرهنگی و اطلاعاتی، آب به کودک نداده بودند و او فوت شده بود.

آرزوي شما چيست؟
طبق آمار چهارمیلیون کودک باز مانده از تحصیل در کشور داریم. آرزوی من این‌است که همه کودکان تحصیل کنند و مهارتهای زندگی کردن را آموزش ببینند و در آینده خانواده های سالم را تشکیل دهند و بدین ترتیب تسلسل شوم فقر در این خانواده ها قطع شود.


پیروز باشید.

آخرین اخبار

1391-1396 کلیه حقوق برای وب سایت فاطمه دانشور محفوظ است.

web stats log analyzer

Template Design:Dima Group