داستان زندگی پر فراز و نشیب فاطمه دانشور، کارآفرین و فعال اجتماعی
هرچه را که خواسته‌ام، به دست آورده‌ام

داستان زندگی پر فراز و نشیب فاطمه دانشور، کارآفرین و فعال اجتماعی

  هرچه را که خواسته‌ام، به دست آورده‌ام

بزرگ کردن قلم برگشت به حالت عادی قلم کوچک کردن قلم چاپ صفحه پی دی اف صفحه ارسال به دوستان

من کارم را پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه ، به عنوان کارمند در یک شرکت خودروسازی شروع کردم. البته این اولین تجربه کاری من نبود چون از دوران کودکی به فعالیت اقتصادی علاقه داشتم و سعی می‌کردم از راه‌های مختلف برای خودم درآمدی مستقل دست و پا کنم. می‌خواستم پولی داشته باشم که اختیارش دست خودم باشد و هشتاد درصد از درآمدم را هم پس‌انداز می‌کردم. مثلا یکی از بستگانم کارخانه سرامیک‌سازی داشت و با سرامیک لوستر و لوازم تزئینی درست می‌کرد. نقاشی روی این سرامیک‌ها باید با دست انجام می‌شد و من که آن زمان در مقطع راهنمایی درس می‌خواندم، این سرامیک‌ها را به خانه می‌آوردم و آنقدر با دقت و خوب رویشان نقاشی می‌کشیدم که صاحب کارخانه به همه می‌گفت او از کارگرهای کارخانه‌ام بهتر نقاشی می‌کند.
اما فعالیت جدی اقتصادی را بعد از دوره دانشگاه شروع کردم. کار در شرکت خودروسازی دوره‌ای کوتاه ولی مفید و اثرگزار بود به‌ویژه در مقطعی که مدیر سخت‌گیری داشتم و او بارها روی کاری که من با زحمت زیاد انجام می‌دادم، خط بطلان می‌کشيد؛ از نکات ریز و جزئیات ایراد می‌گرفت و کار را مرجوع می‌کرد. همان سخت‌گيري‌ها باعث شد كه من الفبای کار را یاد بگیرم كه با تئوری‌هایی که در دانشگاه خوانده بودم، خیلی تفاوت داشت. آن مدیر سخت‌گیر باعث شد که من بتوانم به تلفیقی از تئوری‌هایی که در دانشگاه خوانده بودم و تجربیات واقعی در محیط کار، دست پیدا کنم.
البته بخشی از موفقیتم را هم مدیون ویژگی‌های فردی‌ام هستم از جمله این‌که هدف‌گذاری‌های من همیشه بلندپروازانه بود و همواره هم آن‌ها را مکتوب می‌کردم. درهمان دوران، متوجه شدم که برای رسیدن به این اهداف، به ابزاری به نام پول احتیاج دارم؛ پولی که اختیارش دست خودم باشد و بتوانم با آن اهدافم را جامه عمل بپوشانم. لیست هدف‌های من بسیار مفصل و در چند حوزه تقسیم‌بندی شده بود از قبیل: شغلی، اجتماعی و فردی. وقتی به آن‌ لیست بلندبالا نگاه می‌کردم، می‌دیدم كه تحقق آن‌ها با حقوق کارمندی ميسر نيست و باید برای خودم کسب‌وکاری داشته باشم. در نتیجه شغل کارمندی را رها کردم و با پس‌اندازی که از همان شغل دست و پا کرده بودم، وارد بازار کار شدم.


*بارها شکست خوردم ولی ناامید نشدم
اولین کسب و کار کوچکم را با رقم حدود پنج میلیون تومان پس‌اندازی که از حقوق کارمندی‌ام جمع کرده بودم، شروع کردم. تصمیم گرفتم کالاهایی را از دوبی و بعد چین وارد کنم و در بازارهای داخلی به فروش برسانم اما اولین حرکت من با شکست مواجه شد و نه‌تنها سودی نکردم که همه پولم را هم از دست دادم؛ ولی ناامید نشدم. با افراد زیادی مشورت‌کردم اما نکته‌ای که بعدها فهمیدم این است که آدم‌ها هیچ وقت صد درصد فرمول‌های کاری و موفقیتش را به شما نمی‌گویند و بخشی از آن می‌ماند تا خودتان از راه تجربه کشف‌ کنید.
بار دوم مبلغ پانزده میلیون تومان وام گرفتم ولی این بار شکست بزرگ‌تری خوردم چون نه‌تنها سودی نکردم که مقروض هم شدم. با خودم فکر کردم که یا باید ناامید بشوم و بروم سراغ همان کار کارمندی و یا اینکه راهکار درست را پیدا کنم. نگذاشتم یأس و ناامیدی دلسردم کند و کمک خواستن از خدا و اعتقاد به او از يك‌سو، انرژی مثبت و نگاه امیدوار به آینده از سوي ديگر، باعث شد فردی سر راه من قرار بگیرد که بدون دانستن مشکلم، سی میلیون تومان در اختیارم گذاشت. با پانزده میلیون آن بدهی‌هایم را پرداخت کردم و با مابقی هم با توجه به مشاوره‌هایی که از افراد مطلع و باتجربه گرفته بودم و تجربه‌ای که در آن دوبار شکست به دست آورده بودم، کار جدیدی را شروع کردم که این بار نیز در کار واردات اسباب بازی شکست خوردم.
به این می‌گویند ریسک. متاسفانه خانم‌ها زیاد وارد کسب‌وکارهای بزرگ و سطح بالا نشده‌اند و در کسب‌وکارهای معمولی و رده پایین مانده‌اند چون ریسک‌پذیری خانم‌ها پایین است. شما اگر می‌خواهید پرواز کنید، باید ریسک مالی یا خانوادگی این کار را بپذیرید. چون کار تجارت بگیر و نگیر دارد، ممکن است شکست بخورید، ممکن است چک شما برگشت بخورد. در جامعه ما اگر دنبال آقایی بیایند که چک او برگشت خورده، خیلی فرق دارد با این که به همین علت دنبال خانمی بیایند. این می‌شود ریسک مالی، خانوادگی و اجتماعی و تا زمانی که این ریسک را نپذیرید نمی‌‌توانید کار کنید. اگر بترسید و آن ترس نگذارد كه دست به کارهای بزرگ بزنید، روشن است كه در همان سطح باقی خواهيد ‌ماند. "بعد از پایان سه بار شکست مفهوم تجارت را خودم فهمیدم ،ت اول تخصص بود،ج جسارت، الف اعتبار، ر روابط عمومی، ت آخری هم تجربه" و من بعد از سه بار شکست سخت توانستم مولفه های تجارت را خوب فهمیده و در خود ایجاد کنم .


*موفقیت، شانسی به دست نمی‌آید!
امروز خیلی‌ها از من می‌پرسند عامل موفقیتت چه بود؟ به آن‌ها می‌گویم که موفقیت من به عوامل متعددی بستگی داشت؛ یکی از این عوامل افراد موثری بودند که در مسیر زندگی‌ام قرار گرفتند و به کمك آن‌ها مسیرهایی به رويم گشوده شد که اتفاقا آن‌ها را در فهرست اهدافم ننوشته بودم. این برای من عجیب و سوال برانگيز است. همیشه در کتاب‌ها خوانده بودم که شما به اهدافی می‌رسید که آن‌ها را در ذهنتان تکرار کرده‌اید. اما من به اهدافی بسیار فراتر از آن‌چه نوشته بودم رسیدم.
در بحث موفقیت خواستن مهم‌ترین چیز است. اکثر مردم موفقیت‌ها را به شانس و تصادف نسبت می‌دهند در صورتی که از نظر من موفقیت به عوامل دیگری بستگی دارد از قبیل مسیری که آدم انتخاب می‌کند، پشتکار،نظم، انضباط، تجربه و میزان ریسک‌پذیری و همچنین اعتماد و اعتقاد به خداوند. خیلی‌ها می‌خواهند عادی زندگی کنند و می‌گویند من اگر ماهی یک میلیون یا دو میلیون تومان بگیرم راضی‌ام. این آدم‌ها همانقدر می‌خواهند و زندگی هم همانقدر به آن‌ها می‌بخشد و در صورتی که شخص از همین وضعیت راضی باشد، اصلا هم چیز بدی نیست. ولی بعضی از آدم‌ها می‌خواهند کارآفرین باشند، می‌خواهند هزار تا کارگر داشته باشند، می‌خواهند قدم‌های بزرگ بردارند و برای جامعه‌شان کاری بکنند. وقتی که آدم می‌خواهد، باید حرکت کنند و شما وقتی حرکت می‌کنید، سر راهتان با آدم‌هایی برخورد می‌کنید که مسیرهای جدیدی را جلوی پایتان می‌گذارند. در صورتی که این فرصت برای کسی که ایستاده و حرکت نمی‌کند، به وجود نمی‌آید چون او نخواسته است.
*مادربزرگم پرورش‌دهنده هوش معنوی‌ام بود
شاید دلیل اصلی موفقیت من این بود که از ابتدا در مسیر درستی قدم برداشتم و ایمان و اعتقاداتم هم پشتیبان من بودند. در کودکی آموزه‌هاي ديني مادربزرگم مرا تشويق مي‌كرد به فكر كردن،تفکر درباره خلقت کائنات و هر آنچه پیرامونم بود. او قهرمان زندگی‌ام بود؛ زنی مقتدر و مهربان، ادیب و عارف که با زبانی شیوا برایم قصه و به خصوص قصه‌های شاهنامه را می‌گفت. هسته اصلی شکل گرفتن مهرآفرین هم شاید به همان تفکرات و شیوه تربیتی که مادربزرگم در مورد من به کار گرفت برمی‌گردد.
به من مي‌گفت تنها برو روی پشت بام و به آسمان نگاه كن، در عمق آسمان غوطه‌ور شو؛ آن‌وقت مي‌فهمي خدا چقدر بزرگ است. هرقدر بیشتر در اين عمق پرواز كني به بزرگي خداوند بيشتر پي مي‌بري و اين خداي بزرگ، خيلي مهربان است و تو را خيلي دوست دارد و به تو بسیار نزدیک است مثلاً زمانهایی که در خانه تنها بودم میگفت خدا هست و مواظب توست. اين‌ها را با زباني كودكانه به من مي‌گفت که در من نهادينه شد و باعث شد که وقتي بزرگ شدم، هیچ‌یک از برخوردها و مشکل‌تراشی‌های آدم‌هاي تیره و تاريك را که به شکل‌هاي مختلف مي‌خواستند مانع پيشرفت و موفقيتم شوند، نمی‌دیدم چون به نيرويی باور و اعتقاد داشتم كه خيلي بزرگ‌تر و قوي‌تر از همه این آدم‌ها و موانع و مشکلات است. در واقع بهترين هديه‌اي كه والدين مي‌توانند به كودكان‌شان بدهند بيدار كردن و به وديعه گذاشتن اين باور و تقویت اين سرمايه در وجود كودك است و این که با فرزندشان از همان كودكي درباره خدا مهرباني و بزرگي‌اش صحبت كنند. ما قصه‌هاي خوب زیادی با این مضامین در ادبيات‌مان داریم و به خصوص مادرها می‌توانند این قصه‌ها را با زباني كودكانه به فرزندان‌شان منتقل كنند و بعد شاهد معجزات همان قصه‌ها و همان باورها در زندگي بزرگسالي آن‌ها باشند


* سفرحج نقطه عطف زندگی‌ام شد
در اوج خستگی و فشار مالی ناشی از عدم موفقیت در کارهایم بودم که یکی از دوستانم به سراغم آمد و از من دعوت کرد که به جای همسرش که نمی‌توانست در سفر مکه همراهش باشد، همراهش بروم.
من همیشه آدم انعطاف‌پذیری بودم و دوستان زیادی از طیف‌های مختلف داشتم. با این دوستم هم زمانی که برای کنکور درس می‌خواندم، در کتابخانه‌ای در پارک شکوفه میدان شهدا آشنا شدم. او بود که موقعیت کاری مرا در کارخانه خودروسازی فراهم کرد و بعد هم که در کسب و کار شخصی‌ام شکست خوردم، پیشنهاد کرد که با او به سفر حج بروم. اول گفتم نه، من الان به هم ريخته‌ام، نمي‌توانم با تو بيايم. از او اصرار و از من انكار؛ گفتم پول ندارم، گفت همه هزينه‌هايت پاي من. هميشه فكر مي‌كردم كه باید در دوران پيري به حج بروم ولی همه چیز فراهم شد و راهی سفر خانه خدا شدم. در این سفر بیش از هرچیز به دنبال آرامش بودم. در محاوره‌ها و گفت‌وگوهایمان شنیده بودم اولین بار که به مکه بروی خداوند حاجتت را می‌دهد اما من به این موضوع فکر نمی‌کردم. فقط به این فکر می‌کردم که هم آرامشم را به دست بیاورم و از این همه هیاهو فاصله بگیرم و هم با خدا راحت‌تر گفت‌وگو کنم.
در طول سفر با تیم همراه جایی نمی‌رفتم. فقط قرآن و نماز می‌خواندم و نیایش می‌کردم. يك بار در مسجدالنبي و یک بار هم در مسجدالحرام قرآن را ختم كردم. ديدم ارتباط برقرار كردن با این کتاب آسمانی چه‌قدر ساده است. تمام مراحل آن سفر معنوی، برای من بیداری و آگاهی به همراه داشت. مثلا فلسفه سعي و صفا و مروه، در نظرم بسیار زیبا و الهام‌بخش بود؛ این که هاجر، هفت بار سراب ديد، تا مسافت زيادي رفت و برگشت؛ بعد آب،‌ درست از زمین زير پاي اسماعيل جوشید. این يعني كه شما در زندگي، بايد همه تلاش‌تان را بكنيد، هر چند بي‌حاصل باشد و وقتي كه ديگر خسته شديد و از پا افتاديد، از جايي كه انتظارش را نداشتيد، یاری و كمك خواهد رسید. اگر هاجر هفت بار آن مسافت را طی نمی‌کرد،‌ فكر مي‌كنيد آب از زير پاي اسماعيل درمی‌آمد؟ و اینکه چرا اول بار بدون طی این هفت مسیر، آب خود را نمایان نکرد؟ اهمیت تلاش و کوشش و پشتکار را در زندگی بیان میدارد.
به عهدی که با خدا بستم پایبندم
عادت داشتم که از دوران دبيرستان خواسته‌هایم را بنویسم اما به طور جدي در مكه این کار را کردم و الان مي‌بينم به بعضي از چيزها حتی بيشتر از حد توان و تصورم رسيده‌ام. در مسجدالحرام بعد از ختم قرآن، تمام خواسته‌هایم از خداوند را روی یک برگه کاغذ نوشتم؛ تعدادشان خیلی زیاد شد. خجالت كشيدم. از خودم پرسیدم در ازاء اين همه خواسته، مي‌خواهي چه كار كني؟ به این فکر می‌کردم که چطور می‌توانم مراتب شکرگزاری‌ام را از خداوند در ازای پاسخ به حوائجم نشان دهم، به دلم برات شد كه در ازاء این موفقیت‌ها و نعمت‌هایی که درخواست کرده‌ام،‌ باید راهی برای خدمت به خلق پیدا کنم. آن كاغذ را هنوز هم دارم و بعضي وقت‌ها نگاهش مي‌كنم؛ یادآور عهدی است که با خدا بسته‌ام. عهد كردم اگر موفق بشوم، يك چهارم درآمدم را صرف امور خيريه كنم و به این عهد هم وفا کردم.
آن زمان فکرش را هم نمی‌کردم که یک روز می‌توانم یک موسسه خیریه بزرگ به وجود بیاورم که در حد ملّی فعالیت کند؛ فکر می‌کردم شاید بتوانم از حدود پنجاه تا صد بچه حمایت کنم. ما معمولا موفقيت را تعبير مي‌كنيم به تحقق آنچه که آدم خودش دوست دارد يا تصور مي‌كند نقطه ايده‌آلش است ولی گاهی آنچه در ذهنتان بوده به توان صد اتفاق می‌افتد؛ یعنی چندین برابر بهتر و والاتر از آنچه که شما درخواست کرده بودید. به عقیده من اين موارد شبيه به معجزه‌اند چون وقتي آرزویی بيش از حد تصور آدم برآورده می‌شود، یعنی قدرت كائنات پشتش است و اين نتيجه اعتماد به خداست. من این را بارها امتحان كرده‌ام.
و به دوستانم توصیه می کنم به خدا اعتماد کنند.

*هنگام نوشتن است که معجزه اتفاق می‌افتد
فقط به ذهن سپردن اهداف کافی نیست. موقع نوشتن است که معجره اتفاق می‌افتد. وقتی آرزو‌ها را می‌‌نویسی انگار تمامی مکانیزم فکری‌ را به کمک می‌گیری تا به آن اهداف برسی،نوشتن باعث طبقه بندی و نظم و اطلاعات درهم و برهم ذهن شما می شود. این می‌تواند به صورت ناخودآگاه اتفاق بيفتد. یعنی ممکن است حتی متوجه نشوید که سیستم فکری شما دارد کمک می‌کندکه به اهدافی که مکتوب کرده‌اید برسید. بعد از یک سال، دوسال که به آن هدف می‌رسید و به گذشته نگاه می‌کنید می‌بینید که تمام مکانیزم فکری و بدنی شما در جهت رسیدن به آن هدف كار كرده است. من هم در مکه فهرستی از آرزوها، اهداف و خواسته‌هایم را نوشتم که فهرست بلندبالایی شد و امروز خدا را شکر بیشتر آن هدف‌ها و حتی بهتر و کامل‌تر از چیزی که انتظار داشتم تحقق پیدا کرده است.
يك وقت‌هايي نيروهايي به كمك آدم مي‌آيند كه واقعا خارج از اراده ما هستند. شما ممکن است بتوانيد در نبود اين نيروها هم آدم موفقي باشيد ولي با وجود اين نيروها موفقيت‌تان چندين برابر می‌شود و اين همان هوش معنوي است. بدون هوش معنوي هم آدم‌هاي موفق زيادي داريم ولي یا موفقيت‌هايشان خيلي چشمگير نیست و يا ممكن است در همه ابعاد موفق نشوند. یکی از مولفه هایی که بودنش در زندگی بسیار مهم است،آرامش،سلامت و ایمنی است که خیلی وقتها با پول بدست نمی آید و افراد دارای هوش معنوی بالا معمولا این آرامش را با خود دارند.


*مواجهه با سخت‌گیرترین طلبکار!
سال 81 و 82 اوج بدهکاری من بود. حول و حوش سی میلیون تومان بدهکار بودم و این بدهکاری را تا سال 83 با خودم کشیده بودم. وقتی از سفر حج برگشتم، از لحاظ قلبی اطمینان خوبی پیدا کرده بودم و رفتم به دیدن یکی از طلبکاران عمده‌ام که از او می‌ترسیدم. او کسی بود که در دوران گرفتاری شب و روز به من زنگ می‌زد و پولش را مطالبه می‌کرد ولی من با اعتماد به نفس خطر مواجهه با او را پذیرفتم و به دیدنش رفتم.
ممکن بود یک مامور بیاورد و همانجا مرا به زندان ببرد اما نگذاشتم ترس مرا زمین‌گیر کند؛ رفتم و با او صحبت کردم؛ شرایطم را توضیح دادم و گفتم الان خیلی محکم‌تر شده‌ام، تلاش می‌کنم و پول شما را تهیه می‌کنم.
برایم خیلی عجیب بود که بعد از شنیدن حرف‌هایم، در کمال آرامش لاشه چکم را به من برگرداند و گفت برو یک سال دیگر بیا پولت را پرداخت کن. بعد از من پرسید الان می‌خواهی چه‌کار کنی؟ گفتم می‌روم فکر می‌کنم. شاید همان کار قبلی‌ام را مجددا شروع کنم و شاید هم بخواهم یک کار جدید را شروع کنم.
گفت دفتر داری؟ گفتم نه. گفت بیا یکی از دفاتر مرا که مبله و آماده است بردار. بعد کلید یکی از شیک‌ترین دفاترش را به من داد. یعنی وقتی از آنجا بیرون می‌آمدم، ‌هم لاشه چکم را داشتم، هم کلید دفتری را که مبله بود و حتی نیازی نبود که من یک مداد بخرم. یک سال هم مهلت داشتم که در آن دفتر کار کنم و سر یک سال اجاره‌اش و بدهی‌اش را یک جا پرداخت کنم.
آن شخص، آدم بداخلاقی بود و با خشونتی که از او سراغ داشتم تعجب کردم که چطور در آن لحظه به من اطمینان کرد. بعضی وقت‌‌ها از آدم‌ها رفتارهایی سر می‌زند که شاید دست خودشان نیست. بعد از یک سال که مبلغ بدهی و اجاره یک سال او را پرداخت کردم دیگر فرصت همکاری مجدد را پیدا نکردیم.
شاید هم وقتی انسان دچار فشار روحی می شود سایر توانایی هایش نیز زایل می گردد وقتی فرصت استراحت و ترسیم قوا به خود دهی (این موضوع در مکه برایم اتفاق افتاد) توانایی های دیگرت فرصت بروز می یابد.من با این ترمیم توانسته بودم با اعتماد به نفس و به دور از ترس و مصمم صحبت کنم و این تاثیر گذار بود.


دیر ازدواج کردم ولی به موقع!
من تغيير را انتخاب كردم و پای تمام سختی هایش هم ایستادم. خانواده ام مذهبي-سنتي بودند و درسنین 15-16 سالگی به ازدواج تشويقم می‌كردند ولي حس می‌كردم هنوز در موقعيتي نيستم كه انتظاراتم از خودم كاملا مشخص باشد و بتوانم همسري را گزينش كنم. بعد از آن هم تا مدت‌ها انگار آدمي كه بتواند مرا در دنبال كردن افكار بلندم و رسيدن به اهدافم همراهي كند، در مسیرم قرار نمی‌گرفت.
بالاخره در 32 سالگي با فرد مناسبی که خدا سر راهم قرار داده بود ازدواج كردم. من و همسرم هر دو تقریبا طعم شکست های مالی و کاری را کشیده بودیم و تصادفی باهم آشنا شدیم؛ گرچه هیچ چیز در این دنیا تصادفی رخ نمی‌دهد و این فقط به چشم ما انسان‌ها تصادفی و اتفاقی می‌آید. ماجرا از این قرار بود که وقتی از مکه برگشتم، شروع به تلاش برای راه‌اندازی کسب و کار جدید و تسویه بدهی‌هایم کردم؛ یک روز نزد مدیری که می‌شناختم رفتم تا از او یک وام قرض‌الحسنه بگیرم و برای شروع کار تجارت، حداقل مبلغی در دست داشته باشم. وقتی به آنجا رسیدم یکی از دوستانش، "که بعدها همسر من شدند" مهمانش بود و ما در همان فضای تجاری با هم آشنا شدیم. این آشنایی ادامه پیدا کرد و آن مدیر موجبات ازدواج ما را فراهم کرد. با این حساب یکی دیگر از خواسته‌های من از درگاه خدا، که در فهرست بلندبالایم نوشته بودم، یعنی داشتن همسری خوب و صالح و شایسته برآورده شد.
بعد از ازدواج قرار شد با هم کار کنیم. اما یک نکته مهم این بود که او نداشته‌های مرا داشت و من هم نداشته‌های او را داشتم؛ یعنی ما یکدیگر را تکمیل می‌کردیم. من پشتکار مثال‌زدنی‌ای داشتم و او در فن مذاکره قوی بود. کار ما با هم به نتیجه رسید و توانستیم هم در زندگی خانوادگی و هم در کارمعدن و صادرات مواد معدنی موفق شویم و از آنچه به دست آمد موسسه خیریه ای تاسیس کنم که هم اکنون بالغ بر 5000 کودک بدسرپرست تحت حمایت دارد.


*برای حفظ دستاوردهایم،چهار فرزند می‌خواستم
شاید 32 سالگی به نظر خیلی‌ها برای ازدواج دیر باشد ولی از نظر من به موقع بود چرا كه قبل از ازدواج پايه هاي زندگی شغلي‌ام را محكم كردم. اگر اول به رفاه نمي‌رسيدم شايد به اين راحتي نمي‌توانستم بچه‌دار شوم چون برنامه‌ريزي بلندمدت داشتم. من چندین بنگاه اقتصادي و موسسه خيريه تأسیس كرده‌ام. اين‌ها آثاري هستند كه از خودم به جا گذاشته‌ام و آدم‌ها نسبت به اثرشان حساسند؛ دوست دارند از اثرشان خوب حراست شود. من از همان ابتدا به حفظ اثري كه از خودم به جا گذاشته‌ام مخصوصا موسسه نيكوكاري‌ام فكر مي‌كردم و مي‌گفتم كسي بايد از این موسسه حراست كند كه خودم تربيتش كرده باشم به همين خاطر به فرزندآوري معتقد بودم. در ضمن گفتم با اين اثراتي كه از خودم به جا گذاشته‌ام يك فرزند كافي نيست، دو فرزند هم كافي نيست... پس در فهرست خواسته‌هایم نوشتم دوتا پسر و دو تا دختر می‌خواهم و خوشبختانه همين اتفاق هم افتاد. حالا من چهار فرزند دارم.
حتی برنامه ريزي كرده بودم كه اين‌ها در چه مقطعي به دنيا بيايند . خوب فكر كردم كه چطور خلا عاطفي نداشته باشند؛ كمبود محبت نداشته باشند؛ آن ارتباط کامل را با مادرشان بتوانند برقرار كنند و براي همه اين‌ها هم مطالعه كردم، هم برنامه‌ريزي و هم مشاوره گرفتم. پس براي رسيدن به همه اين اهداف به ابزاري به اسم پول احتياج داشتم و راه به دست آوردن پول کافی برای این اهداف را در دوران مجردي پايه گذاری کرده بودم. با توجه به مشغله فراوانم، قطعا باید براي نگهداري اين بچه‌ها پرستار متخصص و آموزگاران مناسب استخدام می‌شد و همينطور خودم بايد به طور مرتب براي نحوه رفتار با اين بچه‌ها مشاوره مي‌گرفتم كه اگر در یک سطح اقتصادی معمولی باقی مي‌ماندم هيچ‌كدام ازين كارها را نمي‌تواستم انجام بدهم.
من باور دارم كه قصه در زندگي بچه نقش زيادي دارد و خودم شب به شب براي بچه‌هایم قصه تعريف مي‌كنم.قصه‌هاي بچگانه موش و گربه با اهداف اخلاقي و تربیتی، قصه‌هاي معنوي، داستان‌هاي انبيا و شاهنامه را برايشان تعريف مي‌كنم. دخترم هرروز با ذوق و شوق مي‌پرسد مامان امشب قصه كدام پيامبر را برايم تعريف مي‌كني؟ به عقیده من مدرسه جاي سوادآموزي است، جای یادگیری الفبا و زبان انگلیسی و ریاضی ولي تربيت، جايش مدرسه نيست. جاي تربیت در خانه است و نقش تربيت كننده هم با مادر است.


*موفقیت در کارهای تجاری
بعد از ازدواج، من و همسرم در کنار زندگی شخصی، یک فعالیت تجاری مشترک را شروع کردیم و فصل جدیدی در زندگی‌مان آغاز شد. همراه دو شریک چینی شرکت چهار نفره‌ای را به اسم شرکت سیاحان سپهر آسیا ثبت کردیم و با چین وارد کسب و کارهای مختلف شدیم و شاید هشت ماه از سال را روی این مطالعات متمرکز شدیم و نتیجه‌ای هم نداشت. البته این بار با همسرم در کنار یکدیگر بودیم که امیدواری و دلگرمی به ما می‌داد و این باعث می‌شد که آن سختی‌ها را راحت‌تر تحمل کنیم.
سالهای 83 و 84 شاید به اندازه ده سال سفر کردم، سفرهای خارجی که عمده آنها به کشور چین و بازدیداز کارخانجات و صنایع مختلف بود و یا با هیات های تجاری ثبت نام می کردم از طریق آژانس های خدماتی مسافرتی و از نمایشگاههای تجاری،اقتصادی و صنعتی دیدن می کردم،این دیدن ها،به پرورش خلاقیت و وسعت بخشیدن به ذهنم کمک می کرد. با کمک دوستان چینی همسرم،توانستم یک هیات تجاری در قالب تور،در اوایل سال 83 وارد ایران کنم و از این طریق سودی بدست آورم که همه آن سود،هزینه سفرهای من و همسرم شد.
در تمام طول سفر،کارت ویزیت شرکت تازه تاسیس خود را توزیع می کردیم.در حین سفرهای متعدد و مواجهه با موضوعات مختلف و متنوع بصورت کاملاً اتفاقی به تجارت مواد معدنی بویژه سنگ آهن روی آوردم که قصه آن هم بسیار جالب است.
در این سفرها بخوبی بازار فروش سنگ آهن را یافته بودم و لی خود سنگ آهن را نداشتم.


*تکمیل زنجیره تجارت در کسب و کارم
بعد از مدتی به صورت کاملا اتفاقی با فردی آشنا شدیم که سنگ آهن داشت. وی از افراد کهنه کار معتبر و خوشنام معدنکاری در ایران بود که تا آنزمان تولیدات معدن خود را به بازارهای بین المللی عرضه نکرده بود.اصول این عرضه را شرکت ما میدانست ولی ماده معدنی را برای این عرضه نداشتیم. با مذاکره برنده-برنده توانستم با نفری که بعدها یکی از سهامداران شرکت سهامی خاص ما شد همراه شدیم و به این ترتیب نداشته های هم را تکمیل کنیم. فن مذاکره ما تاثیرگذار بود و فرد مذکور قبول کرد در ازای چک، به ما سنگ آهن بدهد. این یک ریسک بزرگ بود. زمان چک‌ها دوماهه بود و محاسبه کرده بودیم كه در این زمان، این محموله باید حمل بشود، به چین برسد، تخلیه شود و در نهایت پول برای ما واریز شود و ما بتوانیم رقم چک را تامین کنیم.
تمامی عملیات حمل زمینی و دریای محموله اول را با موفقیت پشت سر گذاردیم. و پروژه با موفقیت به اتمام رسید . ما شرکای خوبی برای یکدیگر شدیم و سالها کار کردیم.حال حروف کلمه تجارت داشت کامل می شد و اعتبار و تجربه کافی را بدست آوردم.تخصص و جسارت را هم داشتم. از روابط عمومی بالای هم برخوردار بودم،حال می توانستم نام بازرگان روی خود بگذارم.

*کارآفرینی برای صدها نفر
وقتی شما به تعهدات‌تان عمل می‌کنید برایتان اعتبار به همراه می‌آورد و این اعتبار باعث ماندگاری شما در بازار کار می‌شود. وقتی اعتبار دارید دیگر برای خرید کالا نیازی به پول ندارید ولی تکنیکهای کسب اعتبار خیلی ظریف و حساس است که بارها آن را در جلسات متعدد به علاقمندان ، افراد ورود به حوزه های کسب و کار توضیح داده ام .
ما کار معدن را گسترش دادیم و خدا را شکر موفق عمل کردیم. اکنون هفت شرکت هولدینگ مواد معدنی داریم که پروانه بهره‌برداری سه معدن را گرفته‌ایم و چهارتای دیگر هم در حال راه‌اندازی است. این معادن را استخراج و بهره‌برداری می‌کنیم و سپس به بندرعباس حمل و آنجا دپوسازی می‌کنیم و و کلیه مراحل را خودمان انجام می‌دهیم. بنابراین شرکت‌های ما بزرگ و پرسنل ما زیاد شده‌اند. الان بالای سیصدنفر در این شرکت‌ها کار می‌کنند و این غیر از کاری است که برای پیمانکاران ایجاد می‌کنیم. در روز شاید بالای پنجاه نفر راننده کامیون از یکی از معادن بار حمل می‌کنند و برای آنها کارآفرینی شده است.
4/1 اولین سود را صرف تاسیس موسسه نیکوکاری مهرآفرین کردم .


*محدودیتهای جنسیتی که پیش روی من بود
اگر خانمی به قله موفقیت برسد و یک آقا هم به همان نقطه برسد، خانم با اما و اگر و نباید و چرا به آن‌جا رسیده ولی آقا با ان‌شاء‌الله و ماشاء‌الله و آفرین به آن‌جا ‌رسيده‌است. من 9 بار به فولاد مبارکه رفتم اما به دلیل زن بودنم راهم ندادند. این در بخشنامه های داخلی شان وجود داشت که خانم‌ها نباید وارد محوطه فولاد مبارکه شوند ولی بالاخره با سختی زیاد راهی پیدا شد. به هرحال محدودیت‌ها وجود دارند هرچند كه نمی‌‌توانند مانعی برای رسیدن به هدف باشند. ولی به نظر من در ایران و کشورهایی نظیر ایران به زنانی که به موقعیت اجتماعی و اقتصادی مشابه مردان می‌رسند به‌دلیل مقاومت و تلاش مضاعف‌شان برای فایق آمدن به مشکلات باید مدال داد. به عنوان مثال در اتاق بازرگانی ایران هجده کمیسیون وجود دارد و در هفده کمیسیون آقایان رئیس هستند و تنها خانمی که رئیس یکی از کمیسیون‌هاست من هستم. آن هفده نفر هیچ‌کدام با مشکلاتی که من مواجه هستم، مواجه نیستند، چون مردند. به لحاظ فرهنگی مدیریت مرد را بر این کمیسیون‌ها پذیرفته‌اند اما چون برخی اعضای کمیسیون من مدیریت یک زن را نپذیرفته‌اند، در مقابلش مقابله می‌کنند. آنهایی که به من رای مخالف دادند، سعی می‌کنند مرا خسته کنند از سمت خود استعفا دهم.بارها تلفنی از من خواستند که استعفا دهم و مشخصاً گفتند دلیل آن" زن "بودن شماست،خیلی از آن افراد،افراد نام آشنای جامعه ما هستند.
کمیسیونی که من مسئولیت آن را بر عهده داشتم، با وجود کارشکنی های فراوان مخالفین حضور زن و حضور یک جوان بالاخره توانست موضوع مسئولیت اجتماعی بنگاه های اقتصادی را در ایران با صدای بلند طرح کند.
از محدودیتهای دیگری که با آن مواجه بودم،اعمال قوانین سخت و دست و پاگیر برای ورود من بعنوان یک زن به اسکله شهید رجایی بود، ورود من می بایست با نامه نگاری انجام می شد ولی آقایان می توانستند بدون نامه نگاری و انتظار وارد محوطه اسکله شوند و بسیاری موارد دیگر که در آن لحظه باعث شد انگیزه ای در من شکل گیرد که بتوانم در قالب کمک به تامین تشکل های زنان بویژه زنان بازرگان بتوانم تلاشی جهت برداشتن این محدودیتها نمایم.
*سه بار جهیزیه‌ام را بخشیدم!
همانطور که گفتم در مکه با خدا عهد بسته بودم اگر در کسب و کارم موفق شوم، یک چهارم درآمدم را وقف نیازمندان کنم. البته از همان سال‌های قبل از دانشگاه هم اگر نیازمندی به من می‌رسید همه پس‌اندازم را به او می‌دادم. قبل از اینکه ازدواج کنم سه بار جهیزیه‌ای را که مادرم برایم تهیه کرده بود بخشیدم. یک بار هنگام رفتن به دانشگاه، با زنی مواجه شدم که خیلی بی‌حال پشت در خانه‌مان نشسته و سرش را به در حیاط ما تکیه داده بود. صورت آفتاب سوخته و دردمندی داشت؛ مثل اینکه پولی یا چیزی را گم کرده و خسته است، دلم به رحم آمد و او را به خانه آوردم و به مادرم سپردم تا من از دانشگاه برگردم. البته آن موقع امنیت مثل الان نبود و می‌شد اعتماد کرد. بعد از آنکه از دانشگاه برگشتم و با او صحبت کردم دیدم چترباز است و از کیش جنس می‌آورد و می‌فروشد. می‌گفت جنس‌هایش را در تهران دزدیده‌ بودند. از او پرسیدم برای چه کار به این خطرناکی که قاچاق است انجام می‌دهد. فهمیدم او یک شوهر از کار افتاده و چند دختر در خانه دارد و دختر بزرگش چهار سال است که عقد کرده و نمی‌تواند عروسی کند و بچه‌های دیگرش هم نمی‌توانند تحصیل کنند و خلاصه آنکه شرایط مالی خیلی سختی دارند. این خانم اهل شیراز بود. یکی از هم دانشگاهی‌هایم را که شیرازی بود، فرستادم برود راجع به این خانواده تحقیق کند و اتفاقا لحظه‌ای که رفته بود دیده بود که آنها روی اجاق‌شان یک قابلمه پر از آب جوشان گذاشته‌اند و دختر بزرگش گفته بود برای آنکه بچه‌ها خوابشان ببرد این را گذاشته‌ایم و گفته‌ام غذاست و مدام می‌گوییم الان آماده می‌شود تا خوابشان ببرد.
من آن خانم را چهار پنج روز در خانه‌مان نگه داشتم و بعد که می‌رفت تلفن او را گرفتم و گفتم با دختر و دامادت به تهران بیا. وقتی که آمدند تمام جهیزیه خودم را به او دادم و آنها را به بازار بردم و چیزهایی را هم که در جهیزیه نداشتم، خریدم و همه‌اش یک ماشین خاور شد و این بار را از تهران به شیراز فرستادم. از پس‌انداز خودم به آنها مقداری هم پول نقد دادم تا محل خانه‌شان را بهتر کنند. این یکی از سه باری بود که جهیزیه‌ام را بخشیدم.


*وقتی ببخشی، چند برابرش برمی‌گردد
اینکه داشته باشی و ببخشی را دوست داشتم و اعتمادی به خداوند داشتم که این اعتماد از همان قصه‌های مادربزرگ نشات می‌گرفت. وقتی قصه داود، سلیمان و قصه‌های شاهنامه را تعریف می‌کرد، چیزی که برنده نهایی بود، قدرت خداوند بود. وقتی این موضوع را در کودکی برای بچه‌ای که شخصیتش در حال شکل‌گیری است نهادینه کنید، این خصلت دیگر از او جدا نمی‌شود. من نه تنها به خداوند ایمان که به او اعتماد داشتم.
خداوند در قرآن می‌فرماید چه کسی است که مرا قرض نیکو دهد و در ادامه‌اش وعده می‌دهد که آنها که از اموال خودشان انفاق می‌کنند چندین برابرش به آنها بازگردانده می‌شود. خیلی‌ها به این جمله که چند برابرش بازگردانده می‌شود اعتماد نمی‌کنند در حالی که اگر اعتماد کنند، در وعده خداوند خلافی نیست. آنهایی که نمی‌بخشند، داد و ستدی که می‌توانند با خداوند انجام بدهند را تجربه نمی‌کنند. یادم هست یکی از نزدیکانم مدام به من می‌گفت تو این‌قدر که می‌بخشی، یک موقع خودت دچار فقر و بدبختی می‌شوی و آن وقت هیچ‌کس به تو نمی‌بخشد. اما در زندگی‌ام بارها و بارها به من ثابت شده که دارایی خداوند بی‌نهایت است و هر چه به تو ببخشد تمام نمی شود و آنقدر راه برای کسب درآمد وجود دارد که همیشه می‌توان کار کرد و کسب ثروت کرد. من به خداوند اعتماد داشتم بنابراین مسیرهای کار کردن هم برایم باز می‌شد.
و در نهایت فهمیدم این ما هستیم که نیازمند بخشش هستیم چون به تجربه فهمیدم،حمایت عالیه خداوند وقتی شامل بنده ای می شود،که آن بنده خدمتی به خلق خدا کرده باشد. فهمیدم پس انداز در بانک خدا بسیار سود آور است و چندین برابر پس اندازت برمی گردد فقط باید به خالق هستی اعتماد کرد.


*مهرآفرین را به عشق بچه‌ها ساختم
در کنار کار و تلاش زیاد همیشه نسبت به جامعه، خصوصا قشر آسیب‌پذیر يعني زنان و کودکان حساس و نگران بودم و به اين فكر مي‌كردم که چرا زنان در جامعه ما این‌قدر آسیب‌پذیرند؟ در کودکی به كرات مشاهده كرده‌ام که به زن‌ها و بچه‌ها ظلم می‌شود اما هیچ نهاد، موسسه يا سازماني از آن‌ها حمايت نمي‌كند. در آن زمان تصمیم گرفتم زمانی‌که از تمکن مالی برخوردار شدم موسسه‌ای را تاسیس کنم که این اقشار آسيب پذير را تحت حمایت بگیرد. بعدها که شرایط مالی مناسبی را به دست آوردم در این زمینه بیشتر مطالعه کردم و متوجه شدم كه برای کودکان بدسرپرست متولی خاصی وجود ندارد. من خانه‌ای را که در آن بزرگ شده بودم را به این کار اختصاص دادم و ساختاری برای آن‌جا تعریف کردم. در واقع ماموریت موسسه مهرآفرین، حمایت از کودکان بدسرپرست و مادران‌شان است.
از آنجا كه اول باید تحقیقات لازم درباره این کودکان صورت می‌گرفت، قسمت مددکاری را ایجاد کردم و چون می‌دانستم که اين اقشار از نظر روحی و روانی دچار مشکل هستند قسمت مشاوره روانشناسی را ایجاد کردم. بعد دیدم كه آن‌ها از نظر فیزیکی و سلامت هم دچار مشکل هستند، اين بود كه بخش بهداشت و درمان را راه‌اندازی کردم و بالاخره رسيدم به اينكه علت مشکلات‌شان جهل و ندانستن است و بخش آموزش را ایجاد کردم. با مادرانی مواجه شدم که می‌خواستند از همسران بزهکار و معتادشان طلاق بگیرند ولی حرف زدن و دفاع از حقوق‌شان را بلد نبودند، لذا قسمت مشاوره حقوقی را ایجاد کردم. بعد دیدم آن‌ها امکانات حداقل خوراک و پوشاک را ندارند، واحد ارائه کالا را ایجاد کردم. به این ترتیب حدود پانزده پرسنل شروع به کار کردند و به تدریج موسسه گسترده‌تر شد.
بعد ایده سفیر را که در ذهن یکی از مدیران ارشد موسسه شکل گرفته بود پروراندم. هنرمندان مشهور و محبوبی به عنوان سفیر مهرآفرین انتخاب شدند و دیدم مردم به سرعت دارند جذب این موسسه می‌شوند و خانم معتمد آریا اولین سفیر مهرآفرین شد.
از رشته تحصيلي خودم، مدیریت خدمات بهداشت و درمان در طراحی این ایده‌ها الگو گرفتم. راهکارهای سازمان WHO را مطالعه کردم و تمام دستورالعملهای موسسه برگرفته از الگوهاي این سازمان جهانی است. ما حتی منشور اخلاقی خودمان را از آن‌ها الگو گرفته‌ایم.
توصیه من به دوستانی که از تمکن مالی برخوردارند این است که در کنار فعالیت اقتصادی حتما باید یک رسالت اجتماعی را نيز برای خودشان تعریف کنند. من روی سخنم با متمولین و بازرگانان جامعه است که اتفاقا کم نیستند. هشتاد درصد سرمایه ما دست بیست درصد آدم‌هاست. این بیست درصد کارخانه‌داران و صاحبان صنایع و تجار هستند كه باید جمع شوند و کمبودهای جامعه را مرتفع کنند. اين‌ها هم باهوش، مقتدر و باتجربه. یک آدم اقتصادی که با هوش خودش توانسته کسب‌وکار موفقی را ایجاد کند، قطعا می‌تواند در این عرصه هم راهکارهای خوبی را پیشنهاد بدهد. كمك مالي تنها كافي نيست، بلكه بايستي به برنامه‌ريزي و هماهنگي نيز پرداخت.مهرآفرین به سرعت بزرگ شد و توانست علاوه بر تهران در استانهای هرمزگان،مرکزی،سیستان و بلوچستان،کرمان و آذربایجان شعباتی را دایر کند و جمعیت بالایی را تحت حمایت بگیرد.
راه‌اندازی کانون طلایی نخبگان برای استعدادیابی کودکان ایرانی
فعالیت‌های مهرآفرین در این سال‌ها نتایج و دستاوردهای بسیار خوبی داشته که یکی از آن‌ها کانون نخبگان طلایی ایران است. داستان شکل‌گیری این کانون از این قرار است که در واحد آموزش موسسه خیریه مهرآفرین پناه عصر، با هدف کمک به ادامه تحصیل کودکان بدسرپرست، فرم‌های پرسشنامه‌ای تهیه شد که مقدمه آزمون‌های استعدادیابی فعلی بود. در قسمتی از این پرسشنامه از بچه‌ها درباره آرزوهایشان سوال کرده بودند و یک پسربچه، آرزویش را داشتن یک توپ فوتبال عنوان کرده بود. کارشناسان با دیدن این جواب تحت تأثیر قرار گرفتند و پیشنهاد کردند که برای این بچه‌ها یک تیم فوتسال راه‌اندازی کنیم. این طرح عملی شد و آن پسربچه‌ای که آرزویش داشتن توپ بود، به سرعت در فوتسال پیشرفت کرد و از نظر اخلاقی هم رشد قابل ملاحظه‌ای داشت. بقیه اعضای تیم هم تحت تأثیر ورزش بااخلاق‌تر و از نظر تحصیلی موفق‌تر شدند.
این ماجرا همیشه گوشه ذهن من بود تا زمانی که با چند تن از داوطلبین که دغدغه ی این امر را داشتند صحبت کردم و تیم تخصصی‌ای در مهرآفرین تشکیل دادیم. تحقیقات علمی در زمینه استعدادیابی و پرورش استعداد کودکان آغاز شد و پس از تکمیل نسبی طرح کانون نخبگان مهرآفرین در سال 1390 شروع به کار کرد و در ابتدا به صورت پایلوت پنجاه کودک در رده‌های سنی مختلف تحت آزمون قرار گرفتند. اولین مرحله اجرای آزمون نتایج خوبی داشت و امیدبخش کشف استعدادهای ناب در میان این کودکان بود و همین مرا مصمم به ادامه این راه کرد. مدتی بعد با مجموعه ال‌جی و گلدیران آشنا شدیم که ایده‌ای مشابه کانون نخبگان مهرآفرین داشتند تحت عنوان «گلد کیدز»، با این تفاوت که جامعه هدف مهرآفرین، کودکان تحت پوشش این موسسه بودند ولی نگاه گلدیران ملّی بود و قصد داشت کودکان بااستعداد ایرانی را در همه اقشار و طبقات اجتماعی و اقتصادی شناسایی و جذب و در مسیر درستی هدایت کند. در نهایت به خاطر شباهت‌های فراوان میان دو ایده، به تفاهم رسیدیم که کار را به صورت مشترک ادامه دهیم و نام جدید این پروژه به « کانون نخبگان طلایی ایران» تغییر یافت.
این همکاری نتایج مثبت زیادی داشت از جمله این که ما موفق شدیم در سال اول با همکاری گلدیران و ال‌جی، از تعداد قابل توجهی از کودکان تحت پوشش مهرآفرین و موسسات خیریه دیگر در تهران آزمون استعدادیابی به عمل آوریم. در سال دوم هم وارد حوزه شهرستان‌ها شده‌ایم و مشغول انجام مرحله مقدماتی آزمون در استان‌های تحت پوشش مهرآفرین مثل سیستان و بلوچستان، استان مرکزی، کرمان، هرمزگان، کهکیلویه و بویراحمد هستیم.
امروز به جرأت می‌توانم بگویم که پروژه کانون نخبگان طلایی ایران-گلد کیدز- طرح جامع و بی‌نظیری است که تا به حال نمونه‌اش در هیچ موسسه و سازمانی اجرایی نشده و قابلیت تبدیل به یکی از ارکان نخبه‌پروریِ کشور را دارد.


نهاد ملی حمایت از کودک، از دستاوردهای مهرآفرین
اما یکی دیگر از کارهای بزرگی که در مهرآفرین انجام شده حساس‌سازی نهادهای دولتی و مردمی نسبت به موضوع کودک است. با توجه به آسیب‌هایی که در جامعه شاهد هستیم و این که در سیاست‌گذاری کلی کشور، جایی برای کودک در نظر گرفته نشده، ما طرح راه‌اندازی نهاد ملی حمایت از کودک را در ایران طراحی کردیم و اکنون در حال مذاکرده با دولت، وزرات کار، رفاه و تامین اجتماعی و سایر NGO ها هستیم تا بتوانیم راه‌اندازی این نهاد را به عنوان یک مطالبه از دولت مطرح کنیم. شکل گرفتن چنین نهادی به این معناست که کودکان ایرانی حامیان خاص‌تر و قدرتمندتری متصل به بدنه حاکمیت پیدا می‌کنند و از حقوق کامل‌تری برخوردار خواهند شد.
*اولین زنی بودم که از حوزه معدن وارد اتاق بازرگانی تهران شدم
در مهرآفرین با اقشاری از زنان و کودکان مواجه شدم که عمدتا به خاطر بدسرپرست بودن دچار آسیب‌های زیادی شده بودند. گروه‌هایی که نه قانون آن‌طور که باید از آن‌ها حمایت می‌کرد و نه نهادهای حمایتگری برای‌ کمک اختصاصی به آن‌ها وجود داشت مثل کودکان کار یا کودکان بدوالدین که مورد آزار و پدر و مادرشان قرار می‌گیرند. بعد دیدم که اکثر موسسات خیریه‌ هم به خاطر سفارش شریعت ما، بیشتر روی حمایت از ایتام متمرکز شده‌اند و کمتر کسی است که به بچه های بدسرپرست توجه کرده باشد درحالی که تعداد این‌ها به مراتب بیشتر از ایتام است.
در چنین شرایطی به این نتیجه رسیدم که باید مشارکت بنگاه‌های اقتصادی را برای کمک رساندن به این طیف جلب کنم و شرکت‌ها را به نحوی درگیر ارائه خدمات اجتماعی به این قشر آسیب‌دیده کنم. در واقع بعد از آشنایی با مشکلات کودکان بدسرپرست متوجه شدم که هرقدر کسب و کار بنگاه‌های اقتصادی رونق و بازدهی بیشتری داشته باشد، کمتر دچار عارضه‌هایی مثل اخراج کارکنان و بیکاری افراد و در نتیجه بروز این عوارض اجتماعی می‌شویم چون عمده مشکلات این کودکان ناشی از بیکاری پدر خانواده و بعد اعتیادش و مشکلاتی است که متعاقب آن از راه می‌رسند.
پس به این نقطه نظر رسیدم که تقویت بنگاه‌های اقتصادی برای موفقیت در حرفه و کارشان برای این‌که به سودآوری برسند و بتوانند به مسئولیت اجتماعی‌شان عمل کنند، یکی از راه‌هایی است که می‌تواند به کاهش آسیب‌های اجتماعی در سطح جامعه کمک کند. با این دیدگاه در سال 89 کاندیدای انتخابات اتاق بازرگانی تهران شدم و خوشبختانه در طیف خواستاران تحول، از حوزه معدن رأی بالایی آوردم و وارد اتاق تهران شدم. اولین بار بود که خانمی از بخش معدن کاندیدا می‌شد و خیلی از آقایان سنتی اتاق باور نمی‌کردند که من بتوانم این توفیق را داشته باشم ولی خوشبختانه توانستم با رأی دوم، در بخش معدن وارد اتاق بازرگانی تهران شوم.
اتاق بازرگانی محل حضور نمایندگان بخش خصوصی بود،اگر بخش خصوصی،جایگاه خود را بدرستی بازیابی کند می تواند از طریق نقش مشاوره ای که برای سه قوه دارد بتواند فضای کسب و کار را بهبود بهشد و بهبود فضای کسب و کار یعنی تقویت بخش خصوصی و کاهش فقر و بیکاری و اعتیاد و ...
سوء اثرات اجتماعی ناشی از اقتصاد بیمار انگیزه حضور من در اتاق بازرگانی شد.تبدیل کردن بنگاه های اقتصادی به موجوداتی اقتصادی ،اجتماعی یکی از رسالتهایی بود که در اتاق بازرگانی دنبال کردم.


*به عنوان نخستین رییس زن در یکی از کمیسیونهای تخصصی اتاق بازرگانی‌ ایران رأی آوردم
بعد از اتاق تهران فعالیتم را در اتاق ایران هم شروع کردم. آنجا 18 کمیسیون تخصصی داشت که تا آن زمان هیچ خانمی رییس کمیسیون‌های تخصصی نشده بود ولی من توانستم در کمیسیون اخلاق کسب و کار و مسئولیت اجتماعی که برای اولین بار بود در اتاق ایران شکل می‌گرفت، رأی بیاورم و به عنوان رییس این کمیسون فعالیتم را شروع کردم.
در ابتدا فعالیت در این کمیسیون برایم سخت بود چون با تقابل‌های فرهنگی مواجه شدم که از نپذیرفتن ریاست یک زن توسط آقایان نشأت می‎گرفت. عده‌ای استعفا دادند و از کمیسیون رفتند؛ عده‌ای هم مدام با من تماس می‌گرفتند می‌گفتند برو استعفا بده، ما نمی‌توانیم بپذیریم که یک زن رییس‌مان باشد ولی من مقاومت کردم چون معتقد بودم پشت سر من زنان زیادی هستند و توفیق من به توفیق جامعه زنان کمک می‌کند. مشکلات زیادی برایم به وجود آوردند و کارشکنی‌های زیادی صورت گرفت؛ مثلا اجازه سخنرانی به من نمی‌دادند یا درخواست‌های سخنرانی‌ام را رد می‌کردند؛ خیلی از طرح‌ها و برنامه‌هایم را مصوب نمی‌کردند یا طرح‌ها برنامه‌های کمیسیونم را به جریان نمی‌انداختند. خلاصه تا می‌توانستند سرراهم مانع‌تراشی کردند ولی با مقاومتی که داشتم و حمایت تعدادی از دوستان در اتاق بازرگانی توانستم در این چهارسال کمیسیون را حفظ کنم و مفهوم مسئولیت اجتماعی را در بسیاری از رشته‌های اقتصادی جا بیندازم. میزگردهای زیادی تشکیل دادم؛ شرکت‌ها و بنگاه‌های زیادی را حوزه‌های صنایع غذایی بهداشتی نفتی دعوت کردم و در نیمه راه هم وارد شورای شهر شدم.
فعالیت‌ها و تلاش‌هایم در اتاق بازرگانی ایران باعث شد بتوانم در شورای شهر طرح مسئولیت اجتماعی را مصوب کنم و براساس آن شهرداری و شرکت‌های طرف قراردادش ملزم به عمل به مسئولیت اجتماعی شده‌اند که این دستاورد و توفیق بزرگی در بحث حل چالش‌های اجتماعی و بومی منطقه و حل مسائل زیست محیطی است. همین قضیه انعکاس خوبی در سطح وزارتخانه‌های مختلف مثل وزارت مسکن، وزارت نفت، وزارت صنعت، معدن، تجارت و...داشت به این ترتیب که اعلام آمادگی کردند که آنها هم مایلند همین‌کار را در وزارتخانه‌شان انجام دهند.
خوشحالم که با تمام سختی‌هایی که در این مدت از سر گذراندم، امروز مفهوم مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها کم‌کم توانسته جای خودش را باز کند و این برای من یک گام رو به جلو است چرا که وقتی من شروع به فعالیت در این کمیسیون کردم، در اتاق بازرگانی جایی برای طرح موضوعات اجتماعی وجود نداشت ولی حالا همان نگاهی که من داشتم، این که بنگاه‌های اقتصادی باید به موجوداتی اقتصادی اجتماعی تبدیل شوند جا افتاده است. اطمینان دارم که اگر فرصت‌های بهتری داشته باشم می‌توانم این موضوع را خیلی ریشه‌دارتر و عمیق‌تر در کشور نهادینه کنم و این کمک بزرگی برای قشر آسیب‌دیده جامعه است.
فعالیت‌های موثر دیگری که در اتاق بازرگانی انجام دادم یکی پیشنهاد تاسیس مرکز مسئولیت اجتماعی در اتاق تهران و ایران بود که طرح آن در حال پی‌گیری است. همچنین برای شکل‌گیری کانون زنان بازرگان بسیار تلاش کردم و بحث انتخابات را در تشکل‌های زنان برای اولین بار مطرح کردم و پیش بردم چرا که در مسائل زنان اغلب به صورت انتصابی و انحصاری عمل می‌شد ولی با طرح موضوع انتخابات، کانون زنان بازرگان را به این سمت بردم که خودشان تصمیم‌گیرنده باشند و خانم‌ها بتوانند خودشان ترکیب هیات مدیره‌شان را انتخاب کنند. که این اتفاق در اتاق ایران افتاد ولی اتاق تهران همچنان مقاومت می کند.
در دوره پرچالشی که در اتاق بازرگانی فعالیت می‌کردم، سه فرزندم را به دنیا آوردم؛ دو پسر دوقلویم و دختر آخرم را. با وجود آن شرایط سخت در اتاق بازرگانی حاضر می‌شدم، از وظایفم کوتاهی نمی‌کردم و با کیفیت قابل قبولی کمیسیونم را اداره می‌کردم به طوری که حتی خیلی از اعضای هیات نمایندگان اصلا متوجه نشدند که من در طول این مدت، سه فرزند به دنیا آورده‌ام!


*محدودیتهایی که در اتاق بازرگانی با آن مواجه بودم
شاید اگر روزی بخواهم خاطرات زندگی خود را نگارش کنم از دورانی که در اتاق بازرگانی سپری کردم به عنوان سخت ترین دوره های زندگی خود به لحاظ سختی ها و فشارهای روانی ناشی از فرهنگ غالب در اتاق بازرگانی نام ببرم. تقابل با جوان ترین عضو هیات نمایندگان که بانو نیز می باشد. انحصاری در اتاق بازرگانی حاکم بود که این انحصار مانع از حضور موثر من در اتاق می شد و بسیاری از طرح و برنامه هایم در اتاق تهران بایکوت می ماند و تا حدودی توانستم در اتاق ایران فعالیت نمایم . در بحث زنان نیز انحصار حاکم بود و با این انحصار حاکم نتوانستم توفیقی برای مشارکت زنان در اتاق تهران بیابم. تمام قدرت و اعتبار و امکانات اتاق در دست عده ای معدود بود که اتاق به قولی خانه شان شده بود.
وارد شورای شهر شدم تا دنیای بهتری برای کودکان بسازم
من در زندگی هدف گذاری چندوجهی داشتم. همیشه خودم و کسب و کارم را در واقع یک موضوع فردی می دانستم؛ حتی ممکن بود باعث اشتغال‌زایی چند صد نفر هم بشوم ولی باز انتظار بیشتری از خودم داشتم. من یک چهارم درآمد خودم را صرف کمک به فقرا کردم ودر بین اقشار ضعیف و کم برخوردار، کودکان بدسرپرست و کودکان کار و آسیب‌های اجتماعی را انتخاب کردم، چون احساس کردم سنگ روی زمین مانده‌ای است و باید کسی به این موضوع بپردازد. بعد هم به عنوان یک فعال اقتصادی در قالب مسئولیت پذیری اجتماعی این کار را انجام دادم. درگیر موضوعات اجتماعی شدم و دیدم که آنقدر عمق مسئله زیاد است که یک نفر به تنهایی از عهده حل موضوع برنمی آید. با پدیده‌هایی مثل کودک آزاری، کودکان کار و خیابانی خیلی مواجه شدم و داخل موضوع رفتم و دیدم ما در رأس سیاستگذاری برای این افراد کمتر حرفی زده‌ایم.
برنامه پنج ساله کشور را مطالعه کردم، دیدم کلمه کودک حتی یک بار هم در آن به کار نرفته؛ در حالی که کلمه فاضلاب 17 بار تکرار شده است. وقتی در برنامه توسعه کشور بحث کودک دیده نشده و برنامه ریزی هم برایش لحاظ نشده، خب کاری انجام نمی‌شود. پس باید خودم را می‌رساندم به آن‌هایی که تصمیم‌سازند. یکی از کلیدی‌ترین نهادهای تصمیم‌سازی که در قانون اساسی آمده شورای شهر است پس تصمیم گرفتم به این نهاد وارد شوم و در سال ۱۳۹۲ با رأی مردم وارد شورای شهر تهران شدم.
خوشحالم که مردم به من اعتماد کرده‌اند و در این مدت هم تمام انرژی و توانم را برای بهبود وضعیت کودکان کار، زنان بدسرپرست، کارآفرینی زنان و سایر موضوعات کمیته اجتماعی صرف کرده‌ام. الان هم در شورای شهر کسی که بیشترین دغدغه را در این حوزه‌ها دارد، من هستم. در آنجا توانستم کمیته اجتماعی را فعال کنم و مسئولیتش را به عهده بگیرم. زیرمجموعه کمیته اجتماعی 12 کارگروه تعریف کرده‌ام و با دعوت از فعالین این حوزه‌ها، طرح هایی را ارائه کنیم که در قالب شورای شهر پیاده شود ولی بزرگترین موضوعی را که تا به حال مطرح کرده‌ام و خوشبختانه نتایج خوبی هم داشته است، بحث موضوع مسئولیت پذیری اجتماعی شرکت‌ها و بنگاه‎های اقتصادی است که در خارج از کشور بسیار رواج دارد ولی در ایران هنوز جانیفتاده است. طبق این بحث بنگاه‌های اقتصادی موظفند فعالیت‌های موثری را برای بهبود وضعیت اجتماعی انجام دهند و در حل مشکلات جامعه، به صورت فعالانه وارد شوند.
اکنون در قدم اول در شورای شهر طرحی را تصویب کرده‌ایم که به موجب آن شهرداری و تمام پیمانکاران طرف قرارداد با آن موظفند یک سری مسئولیت‌های اجتماعی را در قبال جامعه، کودکان و زنان متعهد شوند و من ایمان دارم که با اجرای کامل این طرح و تسرّی آن به تمام بخش‌های دولتی و غیردولتی، بسیاری از مشکلات اجتماعی ما حل خواهد شد.
زنان می‌توانند به اهداف بزرگ فکر کنند
بعد از اولين مصاحبه اي كه از من چاپ شد بیش از هزار نامه از خانم هاي مختلف به من رسيد و آن زمان فهميدم که چقدر زنان ما نيازمند دانستن اين حرف‌ها و آشنایی با الگوهاي موفق داخلي هستند. چون همواره در طول تاريخ ،محدوديت‌هايي پیش پاي خانم ها بوده كه اين محدوديت‌ها باعث به وجود آمدن ویژگی‌هایی مثل ترس و كمبود اعتماد به نفس در آن‌ها شده‌است. درحالی که زن‌ها به طور ذاتی خصوصیاتی دارند که می‌تواند عامل موفقیت و پیشرفت‌شان شود از قبیل پشتكار و صبر و تحمل. یک سرماخوردگي عادي، یک مرد را به كلي از پا مي‌اندازد ولي يك خانم تمام مسئوليت خانه و بچه و كار را به عهده دارد و صدایش در نمی‌آید.خب اين توان و قدرت زن‌هاست كه مي‌توانند از آن بهره بگيرند و به بالاترين درجه رشد برسند اما متاسفانه دخترهاي ما گاهی مسير را اشتباه مي‌روند مثلا خيلي‌هايشان ترجيح مي‌دهند بروند دانشگاه و از فضای کسب و کار فاصله می گیرند در حالی که پسرها بازارهاي كسب و كار را ترجيح مي‌دهند.برخلاف بعضی‌ها که اعتقاد دارند دخترها به دانشگاه می‌روند چون باهوش‌ترند، به نظر من اينطور نیست و ربطي به هوش ندارد بلکه دخترها دانشگاه را انتخاب مي‌كنند چون دوست دارند بعد از فارغ‌التحصيلي به مشاغلي مثل كارمند و كارشناس روي بياورند اما پسرها مي‌روند سراغ كسب و كار خودشان و بنگاه اقتصادي مي‌زنند و رشد مي‌كنند.پس بايد اين نگاه در دخترها تقويت شود که ازتوانایی‌هایشان در به دست آوردن اهداف بزرگتری استفاده کنند و در زندگی قدرت ريسك‌پذيری بیشتری داشته باشند.

دیدگاه‌ها  

+2 #5 لیلا کاظمی 1395-05-26 19:13
سلام درود بر شما موفق باشید وبه امید موفقیت تمام زنان ومردان ایرانی
نقل قول کردن
+2 #4 زهرا 1394-10-04 19:22
سلام . شما رو دوست دارم و الگوی من هستید ! به تازگی فارغ التحصیل رشته شیمی شدم و دوست دارم راهم رو مثل شما سالم . پر امید و موفق ادامه بدم :) براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم . شاد باشید
نقل قول کردن
+5 #3 توکلی خالدی 1394-08-23 05:39
موفق باشید.با توجه به رشته تحصیلیم "حقوق زنان"خوشحال م یشوم که خانمها هم موفق شوند.
نقل قول کردن
+6 #2 Mohammad 1394-08-21 19:51
خوشحالم شاهد رشد فکری مردم ایرانم
موفق باشید .
نقل قول کردن
+9 #1 رضا 1394-05-10 16:19
درود بر شماا . شما الگوی هر مرد و زنی هستید
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

• از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
• لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.
• از نوشتن دیدگاهایتان با حروف فینگلیش جدا" خودداری کنید .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

فاطمه دانشور عضو شورای شهر

درباره فاطمه دانشور

فاطمه دانشور (متولد ۱۳۵۳)، کارآفرین و تاجر ایرانی و از اعضای شورای اسلامی شهر تهران در دوره چهارم و عضو اتاق بازرگانی, صنایع, معادن و کشاورزی است. وی کارشناس مدیریت بیمارستانی و کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران است.
مدیرعامل سیاحان سپهر آسیا و بنیانگذار موسسه نیکوکاری مهرآفرین پناه عصر می باشد.

web stats log analyzer

1391-1395 کلیه حقوق برای وب سایت فاطمه دانشور محفوظ است.

Template Design:Dima Group